بانوی نور

هوالجمیل

بانوی نور

هديه خداوند به فاطمه

ابن عباس مى گويد: روزى در حضور پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بودم ؛ على ، فاطمه ، حسن و حسين (عليه السلام) نيز در پيش روى حضرت قرارداشتند.

در اين هنگام جبرئيل نازل شده ، سيبى براى حضرت آورده و بدان وسيله به رسولگرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) تحيت گفت . حضرت آن سيب را به على بن ابى طالب (عليه السلام) هديه كرد. على (عليه السلام ) آن را بوسيده ، ضمن تشكر از پيامبر آن را به حضرت برگردانيد. حضرت آن را حسن (عليه السلام) هديه كرد.حسن (عليه السلام) نيز ضمن ابراز تشكر آن را بوسيده ، بار ديگر به حضرت رسول(صلى الله عليه و آله و سلم ) برگردانيد.

بار ديگر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را به على بن ابى طالب (عليهالسلام) داد. حضرت تحيت گفته ، همين كه خواست به حضرت برگرداند، سيب از بين انگشتانش به زمين افتاد و دو نيم شد و نورى از آن درخشيد كه تا آسمان اول بالا رفت .در اين هنگام ديدم كه بر آن سيب نوشته بود:

((بسم الله الرحمن الرحيم

اين هديه است از خداوند متعال به محمد مصطفى ، و على مرتضى ، و فاطمه زهرا، وحسن و حسين ، نوادگان رسول خدا، و نيز امانى است از براى دوستداران آنها در روزقيامت از آتش.


حرام بودن آتش بر فاطمه

روزى عايشه بر فاطمه (سلام الله عليها) وارد شد، در حالى كه آن حضرت براى حسن وحسين (عليه السلام) با آرد و شير و روغن در ديگى غذاى حريره درست مى كرد. ديگ بر روى اجاق و آتش مى جوشيد و بالا مى آمد و فاطمه (سلام الله عليها) آن را با دستخود هم مى زد.

عايشه با اضطراب و نگرانى از نزد او بيرون آمده ، نزد پدرش ابوبكر رفت و گفت : اى پدر!من از فاطمه چيز شگفت آورى ديدم ، و آن اين كه دست به درون ديگى كه بر روى آتش مى جوشيد برده ، آن را به هم مى زد.

گفت : دختركم ! اين را پنهان كن كه كار مهمى است .

اين خبر به گوش پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد، بر بالاى منبر رفت وحمد و سپاس الهى را به جاى آورد، سپس فرمود:

همانا مردم ديدن ديگ و آتش را بزرگ شمرده و تعجب مى كنند. سوگند به آن كسى كه مرا به پيامبرى برگزيد، و به رسالت انتخاب فرمود، همانا خداى عزوجل آتش را بر گوشتو خون و موى رگ و پيوند فاطمه حرام كرده است ، فرزندان و شيعيان او را از آتش دورنمود، برخى از فرزندان فاطمه داراى رتبه مقامى هستند كه آتش و خورشيد و ماه از آنهافرمان بردارى كرده در پيش رويش جنيان شمشير زده ، پيامبران به پيمان و عهد خوددرباره او وفا مى كنند زمين گنجينه هاى خودش را تسليم او نموده ، آسمان بركاتش رابر او نازل مى كند.

واى ، واى ، به حال كسى كه در فضيلت و برترى فاطمه شك و ترديد به خود راه دهد، و لعنت و نفرين خدا بر كسى كه شوهر او، على بن ابى طالب را دشمن داشته به امامت فرزندان او راضى نباشد. همانا فاطمه ، خود داراى جايگاهى است و شيعيانش نيزبهترين جايگاهها را خواهند داشت . همانا فاطمه پيش از من دعا مى كند و شفاعت مى نمايد و شفاعتش مى نمايد و شفاعتش على رغم ميل كسانى كه با او مخالفتمى كنند، پذيرفته مى شود.


عروس مرده

روزى رسول خدا، خاتم انبياء، محمد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مسجدالحرام در كنار (كعبه ) خانه خدا نشسته و مشغول راز و نياز با خداى بى نياز بود كهجمعى از بزرگان و شرفاء شهر (مكه ) به حضورش آمده و سلام كردند، پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) با خوشرويى و خوشخويى جواب سلام آنها را داد،گفتند:

اى رسول گرامى اسلام و اى افتخار عالميان ! ما به خدمت شما رسيديم تا عرضه داريم كه دختر فلان را پسر فلانى ، كه هر دو از مشاهير و اشراف عرب هستند، عقد بسته و مجلس عروسى برپا كرده ايم ، آمده ايم دختر گرامى شما فاطمه زهرا(سلام الله عليها)را به آن جشن دعوت كنيم . اجازه بفرماييد آنان به جشن عروسى آمده و با قدوممباركشان مجلس ما را مزين فرموده و كلبه ما را منور كنند.

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: صبر كنيد، من به خانه دخترم فاطمه(سلام الله عليها) روم و او را از اين دعوت خبردار كنم ، اگر مايل شدند بيايند به شمااطلاع مى دهم .

آن حضرت به سوى خانه دختر گرامى اش فاطمه زهرا(سلام الله عليها) راه افتاد، وقتىبه حرم و حريم فاطمه ، يعنى به خانه او رسيد، سلامش ‍ كرده و جريان دعوت اكابرعرب را به عروسى شان به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرمود و از او نظر خواهى كردكه آيا حاضر است به جشن عروسى آنها برود يا نه ؟!

صديقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله عليها) لحظاتى به فكر فرو رفت ، سپس عرضكرد: جانم فدايت باد اى حبيب حضرت عزت و اى شفاعت گر جمله امت ! من فكر مىكنم دعوت آنان از من به عروسى شان براى سخريه و استهزاء من است ، چون زنان ودختران اشراف عرب در آن جشن همه لباسهاى فاخر گران قيمت از طلا و حرير و جواهربه تن كرده و خود را به هر آرايشى زينت داده ، با حشمت و جلال در كنار عروس جمع شده اند، ولى من لباسى غير از اين پيراهن كهنه و چادر وصله دار و موزه (كفش) وصله دار چيزى ندارم بپوشم و به آن جا بروم ، اگر با همين وضعيت بروم آنها مرا استهزاء ومسخره و شماتت خواهند كرد.

وقتى كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) سخنان دخترش فاطمه زهرا(سلامالله عليها) را شنيد، غمگين شده و آهى از دل كشيد و چشمان مباركش پر از اشكشد.

در همان حال جبرئيل امين از سوى رب العالمين به حضورش رسيد عرض : يا رسول الله! خداى جل و علا بر شما و فاطمه سلام مى رساند و مى فرمايد: به فاطمه بگو همان لباسهايى كه دارد بپوشد و عازم رفتن عروسى باشد كه ما را در اين كار (حكمتى)است .

رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) پيغام خداى تبارك و تعالى را بهدخترش فاطمه زهرا(سلام الله عليها) رسانيد، صديقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله عليها) عرض كرد: هر چه خداى عزوجل فرمايد، همان را مى كنم و حكم و فرمان او را ازجان و دل مى پذيرم .

سجده شكرى كرد و برخاست جامه هاى كهنه وصله دار خود را پوشيده و از پدربزرگوارش اجازه رفتن به عروسى گرفت و همت به رفتن نمود؛ در همان حال فرشتگانهفت آسمان ناله سر داده و سر نياز به درگاه خداى تعالى نهاده و گفتند: بار خدايا،خداوندا، دختر پيغمبر آخر الزمان كه محبوبه توست و او را بر ديگر عالم برگزيده اى درميان زنان خجالت زده و دل شكسته نكن كه ما تحمل ديدن افسردگى او را نداريم .

همان لحظه از طرف خداى تبارك و تعالى به جبرئيل امر شد هر چه زودتر با هزارانحورى مه لقا از لباسهاى بهشتى برداريد و بر زمين نازل شويد و آنها را بر فاطمهزهرا(سلام الله عليها) بپوشانيد و او را با عزت و احترام به مجلس عروسى ببريد.

جبرئيل (عليه السلام) به فرمان خدا از لباسهاى سندس و استبراق بهشتى با هزارحوريه به خدمت صديقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله عليها) آمده و سلام خداى تعالىرا رساند و آن بانوى محترمه لباسهاى بهشتى را پوشيد، با جلال و عزت به سوىجشن عروسى حركت كرد. حوريان خاك قدمهاى آن عليا مخدره را به عنوان تبرك برچشمهايشان مى ماليدند و از اين كه در كنار خيرة النساء العالمين حركت مى كردند،خوشحال بودند و هر يك به نوعى محبت و علاقه اى به آن معصومه پاك نشان مى دادندو عطرهاى بهشتى بر وجود اقدس حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) مى زدند و براين كار فخر و مباهات مى كردند.

فاطمه زهرا(سلام الله عليها) از ديدن اين همه عزت و جلال و لباسها و عطرهاىبهشتى خوشحال شده ، شكر خداوند تعالى را به جاى آورده و زبانش بر ثناى حضرتذوالجلال گويا بود.

وقتى نزديكى خانه عروسى رسيدند و نور مقدسشان بر جمع زنان كه آن جا بودند تابيد،همگى با حالت شگفت و تعجب به چهره نورانى و لباسهاى حضرت فاطمه زهرا(سلامالله عليها) نظر كرده و متحير شدند و بى اختيار به استقبال آن بانوى دو عالم شتافتند،تا آن جا كه هيچ زنى در كنار عروس نماند. بعضى از آنها دست و پاى صديقه طاهرهفاطمه زهرا(سلام الله عليها) را بوسيده و آن بانوى بانوان را با احترام و عزت وارد مجلسجشن و عروسى كردند.

زنان اشراف با اين كه لباسهاى فاخر و گران قيمت پوشيده بودند، ولى لباسهاى آن عليامكرمه را ديده و بر آن حضرت غبطه و حسد مى بردند، تا جايى كه عروس خانم تحملننموده و از صندلى كه بر روى آن نشسته بود، به زمين افتاد و مدهوش شد. وقتى بهكنارش آمدند، ديدند جان به جان آفرين تسليم كرده و مرده است . صداى فرياد و شيوناز زنان بلند شد كه همه زنها به سوى او توجه كنند و عروس از غصه دق مرگ شود وبميرد (عروسى مبدل به عزا شد).

حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله عليها) از مشاهده آن واقعه خيلى متاءثر واز مردن عروس مكدر شد. بلادرنگ برخاسته و تجديد وضو كرد، در جلو چشمان زنانعرب دو ركعت نماز (حاجت ) خواند و سر بر سجده نهاده و گفت :

بار الها! بنده نوازا! به عزت و جلال لايزال تو، و به حرمت شرف پدرم رسول خدا(صلى اللهعليه و آله و سلم ) و شوهرم اميرالمؤمنين على مرتضى (عليه السلام) و به فضيلتطاعات و عبادات بندگان خاصت ((عروس ))  را زنده بگردان و مرا از طعن و شرمسارىنجات بخش !

هنوز سر فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در سجده بود و لبانش در مناجات حق ، ديدند كهعروس حركتى كرده و عطسه اى زد و به اذن خدا از جا برخاست و به دست و پاى عزتده زنان ، بانوى بانوان ، محبوبه خداى لامكان ، دختر پيامبر ختم رسولان همسر اميرمؤمنان ، مادر امامان ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) افتاد و گفت :

السلام عليك يا بنت رسول الله ، السلام عليك يا زوجة ولى الله اميرالمؤمنين على عليهالسلام  ؛ شهادت مى دهم كه خدا يكى است همتا و شريكى ندارد، و پدر تو حضرتمحمد بن عبدالله  (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسول و فرستاده او است ، تو و شوهرتو و فرزندان تو همه برحقند و كسانى كه راه كفر و شرك و بت پرستى را پيش گرفته ،همه باطل اند و من با دست مبارك شما مسلمان مى شوم .

نقل كرده اند: آن روز هفتصد نفر مرد و زن از خويشان و فاميلهاى (عروس ‍ و داماد) دينمقدس اسلام را پذيرفته و از شرك و كفر بيرون آمدند و اين قضيه و معجزه حضرت فاطمهزهرا(سلام الله عليها) در شهرهاى ديگر شهرت پيدا كرد و بسيارى مسلمان شدند.

وقتى مجلس عروسى به پايان رسيد، صديقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بهمنزل برگشته و تمامى حالات مجلس را به پدر بزرگوارش نقل كرد.

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) پس از شنيدن ماجرا، از زبان صديقه كبرىفاطمه (سلام الله عليها) سر به سجده شكر نهاده و خداى عزوجل را سپاس و ثنا گفتو دخترش را به سينه چسباند و فرمود: اى نور ديده ! از آنچه گفتى هزاران بار بيشتر وبهترش را از درگاه خداوند تبارك و تعالى بر تو اميدوارم ...


 

حکایت طبق انار

شهید ثالث آخوند ملا محمد تقی قدس سره در مجلس سی و ششم مرسلاً روایتکند که روزی امیرالمؤمنین بر فاطمه زهرا وارد شد در حالتی که مزاج شریف آن بانویعصمت از صحت منحرف شده بود و در بستر افتاده بود حضرت سر آن معصومه را بهدامن گرفت و فرمود: ای فاطمه! بفرما که چه میل داری از من بطلب آن معدن حیا وعفت عرض کرد یابن عم من چیزی از شما نمی خواهم حضرت اصرار فرمود فاطمه عرضکرد یابن عم پدرم بمن سفارش کرده که از شوهرت علی هرگز چیزی خواهش مکنمبادا ممکن او نباشد و خجالت بکشد آن جناب فرمود ای فاطمه! به حق من آنچه میلداری بگو. عرض کرد حال که مرا قسم دادی اگر برای من اکنون اناری به دست بیایدخوب است آن حضرت برخاست و برای طلب انار از خانه بیرون آمد از اصحاب جویای انارشد. عرض کردند فصل آن گذشته مگر آن که چند روز قبل برای شمعون یهودی از طائفچند دانه آوردند آن جناب خود به در خانه یهودی رفته دق الباب کردند شمعون بیرن آمددید جناب امیرالمؤمنین اسدالله الغالب می باشد عرض کرد یا علی چه باعث شد کهبدین جا تشریف فرما شدید حضرت فرمود شنیده ام چند دانه انار به جهت تو از طائفآورده اند آمده ام یک دانه خریداری بنمایم برای بیماری که دارم عرض کرد یا علی چیزیاز آنها باقی نمانده همه را فروختم آن جناب به علم امامت می دانست که یکی باقیمانده از این جهت فرمود برو تفحص بنما شاید یکی باقی باشد که تو مطلع نباشیعرض کرد از خانه خود مطلع هستم می دانم که نیست. زوجه شمعون عقب در بود ازحکایت مطلع شد گفت: ای شمعون! من یک دانه انار ذخیره نموده ام و در زیر برگهاپنهان کرده ام که تو مطلع نیستی آن گاه انار را آورد و به دست آن حضرت داد آن جنابچهار درهم به او داد شمعون گفت قیمت او نیم درهم است حضرت فرمود: این زن بهاین جهت، انار را نگاه داشته شاید نفعی در نظر داشته سه درهم و نیم زاید از آن اوباشد سپس آن جناب روانه به سوی خانه شد در اثنای راه صدای ضعیفی و ناله غریبیبگوشش رسید به دنبال ناله رفت تا وارد خرابه گردید دید شخصی نابینا و مریض سر بهبستر خاک نهاده می نالد آن امام رحیم و رئوف نشست و سر او را در کنار گرفت و باکمال مهربانی فرمود ای مرد چه کسی و از کدام قبیله ای و چند روز است بیماری،عرض کرد ای جوان صالح من مردی از اهل مداین می باشم قروض بسیار پیدا کردمناچار به کشتی نشستم و به جانب مدینه رهسپار شدم با خود گفتم بروم خدمتمولایم امیرالمؤمنین شاید آن حضرت چاره کار من بنماید و قرض مرا ادا فرماید حضرتفرمود اکنون چه میل داری عرض کرد اگر یک دانه انار برای من پیدا می شد میل داشتمحضرت فرمود من یک دانه تهیه کردم برای بیمار عزیز خود ولی تو را محروم نمی کنمنصف آن را به تو می دهم پس انار را کم کم در دهان آن مریض ریخته تا تمام شد بیمارگفت اگر مرحمت بفرمائی و نصف دیگر را هم کرم نمائی بسا باشد حال من خوب شودآن حضرت خجالت کشید و با نفس خود خطاب کرد که یا علی مریض، در این خرابه غریبو بی نوا و منقطع از همه جا به رعایت اولی است شاید خداوند متعال برای فاطمهوسیله دیگری فراهم بنماید سپس آن نیم دیگر را به او داد تا تمام شد با دست خالی ازخرابه بیرون آمد آهسته به سوی خانه روان شد و سر به جیب تفکر فرو برده تا به درخانه رسید حیا کرد وارد خانه بشود با خود گفت از شکاف در نگاه کنم ببینم فاطمه درخواب است یا بیدار چون نظر کرد دید فاطمه تکیه کرده است و طبقی از انار در پیش اواست تناول می نماید آن حضرت به غایت مسرور شد سپس داخل خانه گردید چونملاحظه فرمود دید آن طبق از انار این عالم نیست چون احوال فاطمه را پرسید عرض کردیابن عم چون تشریف بردی زمانی نگذشت که من عرق صحت کردم ناگاه صدای دقالباب بگوشم رسید فضه رفت شخصی را دید بر در خانه که طبقی انار به دست دارد ومی گوید امیرالمؤمنین این را برای فاطمه فرستاده است


 

 توسّل حضرت زکریّا به حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسّلام)

مولایمان حضرت بقیّة الله-ارواحنا له فداه- در پاسخ سعد بن عبدالله در ضمن حدیثی طولانی می فرماید:

«حضرت زکریّا از پروردگارش درخواست نمود که نام «پنج تن» را به او بیاموزد. جبرئیل(علیه السّلام) بر او نازل شده، آنها را به او آموخت. هرگاه که زکریّا نام محمّد، علی،فاطمه و حسن (علیه السّلام) را می برد، اندوهش برطرف می شد؛ ولی همین که نامحسین (علیه السّلام) را می برد، بغض گلویش را می فشرد و نفسش به شماره میافتاد و گریه اش می گرفت.

روزی گفت: «خداوندا! چه سرّی دارد که هرگاه نام چهار نفر از اینان را می برم غم واندوهم برطرف شده و خاطرم تسکین می یابد؛ ولی به هنگام نام بردن از حسین (علیهالسّلام) اشکم جاری و آه و ناله ام بلند می شود؟»

خداوند متعال داستان امام حسین (علیه السّلام) را به او خبرداده و فرمود: «کهیعص».

«کاف» اسم کربلاء «هاء» هلاکت و نابودی خاندان پیامبر، «یاء» یزید که به حسین ظلمو ستم نمود، «عین» اشاره به عطش و تشنگی حسین و «صاد» صبر او است.

زکریّا (علیه السّلام) که این مطالب را شنید، سه روز از مسجد خود بیرون نرفت ودستور داد کسی بر او وارد نشود و شروع به گریه و زاری نمود و ذکر مصیبت او اینعبارات بود:

«خداوندا! آیا بهترین آفریدگانت به فرزندش مصیبت زده می شود؟ آیا چنین مصیبتی برآستانه ی آنان فرود می آید؟ خداوندا! آیا علی و فاطمه این چنین عزادار می شوند؟»

بعد گفت: «خداوندا! فرزندی به من بده که در دوران پیری دیدگانم به او روشن شده،وارث و جانشین من باشد! او را برای من به مانند حسین (علیه السّلام) نسبت بهحضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار ده! بعد از آنکه او را به من دادی، مراگرفتار محبّت گردان و بعد همان گونه که حبیبت، محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) بهمصیبت او دچار می شود، مرا نیز دچار مصیبت او بگردان!

خداوند، یحیی (علیه السّلام) را به زکریّا داد و او را به مصیبت فقدان او دچار کرد.

دوران حمل یحیی، همچون دوران حمل حسین، شش ماه بود.»



کرامت های حضرت زهرا سلام الله علیها


مسلمان شدن به برکت نام فاطمه (علیهاالسّلام)

یکی از ذاکران نقل کرده:

در محضر آیت الله العظمی سیّدمحمّد هادی میلانی (معاصر حقیر) بودم. یک مرد و زنآلمانی همراه دختر خود وارد شدند. پس از تعارفات معمول گفتند: ما آمده ایم به شرفاسلام نائل شویم.

آیت الله میلانی فرمودند: علّت چه چیز است؟

آن مرد عرض کرد:

پهلوی دخترم که در محضر شما نشسته در حادثه ای شکست و استخوان هایش خوردشد؛ چنان که پزشکان از معالجه ی او عاجز شدند و گفتند: باید عمل شود؛ ولی عمل خطرناک است. دخترم راضی نشد و گفت: اگر در بستر بمیرم بهتر از آن است که در زیرعمل از دنیا روم. به هر حال او را به خانه آوردیم. ما یک خدمتکار ایرانی داریم که او را بی بی صدا می زنیم. دخترم به او گفت: من تمام اندوخته ی مالی خود را راضی هستم، بدهم که صحّت به من برگردد؛ امّا فکر می کنم باید ناکام و با دل پرغصّه بمیرم.بی بی گفت: من یک طبیب را سراغ دارم که می تواند تو را شفا دهد. گفت: حاضرم تمام پول و موجودیم را به او بدهم. بی بی گفت: تمام آنها برای خودت باشد. بدان من علویّه ام و جدّه ی من زهرا (علیهاالسّلام) است که پهلوی او را به ظلم شکستند. تو با دل شکسته و اشک جاری بگو: یا فاطمه ی زهرا!! مرا شفا بده.

دخترم با دل شکسته شروع کرد به صدا زدن و از آن بانوی معظمّه یاری خواستن بی بی هم در گوشه ی خانه با گریه می گفت:

یا فاطمه ی زهرا! این بیمار آلمانی را با خود آورده ام و شفای او را از شما می خواهم.مادرجان! کمک کن و آبروی مرا نگه دار.

آن مرد اضافه کرد:

من هم از دیدن این واقعه در گوشه ی حیاط منقلب شدم و گفت: ای فاطمه ی پهلو شکسته!

دیدم دختری قدری ساکت شد. ناگاه مرا صدا زد و گفت: پدر! بیا که دردم ساکت شده.جلو رفتم و دیدم او کاملاً شفا یافته. گفت: الآن در بحر بودم. بانوی مجلّله ای نزدم امد ودست به پهلویم کشید. گفتم: شما کیستید؟ فرمود: «من همانم که او را می خوانی.دخترم برخاست و راحت شد و دانستم که اسلام حق است. حالا به ایران آمده ایم و بهخدمت شما رسیده ایم تا مسلمان شویم.

مرحوم میلانی و حاضران از این معجزه مسرور شدند و شهادتین و سایر امور اسلامی رابه او آموختند و آنان با نورانیّت اسلام رفتند.



کرامتی از حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسّلام)

در «عبّاس آباد هند» جمعی از شیعیان در ایّام عاشورای حسینی جمع شدند که شبیهحضرت عبّاس (علیهاالسّلام) بسازند. شخصی که رشید و تنومند باشد، نیافتند تا آنکهجوانی را پیدا کردند که پدرش از دشمنان اهل بیت (علیهم السّلام) بود.

او را شبیه کردند و مراسم تعزیه را برپا نمودند. چون شب شد به خانه آمد. پدرش از اوپرسید: کجا بودی؟

چون از کار پسرش آگاه گردید، بسیار عصبانی شد و گفت: مگر عبّاس را دوست میداری؟

جوان گفت: آری، جانم به فدای او باد.

پدر گفت: اگر چنین است، بیا تا دست های تو را به یاد دست بریده ی عبّاس قطعنمایم.

آن جوان دست خود را دراز کرد و پدرش دستش را برید. مادرش گریان شد و گفت: ای مرد! چرا از فاطمه ی زهرا (علیهاالسّلام) شرم نکردی؟

آن مرد گفت: اگر فاطمه را دوست داری، بیا تا زبان تو را هم قطع کنم.

پس زبان زن را هم برید و در آن شب هر دو را از خانه بیرون کرد و گفت: بروید و شکوهی مرا پیش عبّاس نمایید. آن دو به عبّاس آباد آمدند و به مسجد محلّه رفته، نزدیک منبرتا به سحر ناله کردند.

آن زن گوید:

چون صبح نزدیک شد، زنانی چند را دیدم که آثار بزرگی از جبهه ی ایشان ظاهر بود.یکی از آنها آب دهان بر زخم زبانم می مالید. فی الحال زبانم التیام یافت. دامنش راگرفتم و عرض کردم: جوانیدارم که دستش بریده و بی هوش افتاده، به فریادش برس.

فرمود: آن هم صاحبی دارد.

گفتم: تو کیستی؟

فرمود: «من فاطمه، مادر حسین (علیه السّلام) هستم.»

این بگفت و از نظرم غایب شد.

پس به نزد فرزندم آمدم. دستش را دیدم که خوب شده است. پرسیدم: چگونه چنینشده است؟

پسر گفت: در اثنای بی هوشی، جوان نقابداری به بالینم دیدم، او فرمود: «دست را به جای خود بگذار.» پس نظر کردم، هیچ اثر زخمی در آن ندیدم.

گفتم: «می خواهم دست تو را ببوسم. ناگاه اشکش جاری شد و فرمود: «ای جوان!معذورم دار که دستم را کنار نهر علقمه جدا کردند.»

عرض کردم: شما کیستی؟

فرمود: «منم عبّاس بن علی (علیه السّلام).»

پس از نظرم غایب گردید!



کرامت حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) به سیّد بحرالعلوم

سیّد بحرالعلوم می فرماید:

در عالم رؤیا دیدم در مدینه مشرّف بودم و مرا جناب پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)احضار نمود. داخل حجره ی مقدّسه شدم. دیدم جناب پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) در صدر مجلس قرار گرفته و حسنین (علیهم السّلام) و حضرت فاطمه(علیهاالسّلام) در حاشیه ی مجلس قرار گرفته اند و جناب علی (علیه السّلام) سرپاایستاده است.

به دست بوسی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مشرّف شدم. مرا مخاطب بهخطاب «مَرحَبا بِوَلَدی» نموده و کمال محبّت و مهربانی را درباره ی من مبذول داشت.مسئله ای چند سؤال نمودم. فرمودند: «از امام زمان خود سؤال کن.» پس صاحب الأمررا حاضر نمودند و مسائل خود را سؤال نمودم.

پس رو به فاطمه (علیهاالسّلام) نموده فرمودند: «پسرت را بگیر.»

پس فاطمه (علیهاالسّلام) دست مرا گرفته، به حجره ی خود برد و از من رویش را نمیگرفت و گویا صورت مبارکش، الحال در نظرم هست. پس فاطمه (علیهاالسّلام) برای منآش آورد که همه ی حبوبات در آن بود. تناول نمودم و در نهایت شوق از خواب بیدارشدم.

چنان شرح صدری برای من اتّفاق افتاده بود که هرچه بعد از آن در کتاب ها می دیدم بهیک مرتبه حفظ می نمودم و همیشه طالب آن آش بودم.

روزی از مادرم سؤال نمودم که آش به این صفت دیده ای؟

گفت: بلی، در عجم، متعارف است که می پزند و جمیع حبوبات داخل آن می کنند و آشفاطمه ی زهرا (علیهاالسّلام) می نامند.


 

نزول ملائکه و سلام فاطمه

ابو بصیر از امام باقر علیه السلام نقل می کند که:

در یکی از شبهای جمعه هنگامه سحر، حضرت جبرئیل و اسرافیل و میکائیل بر حضرت زهرا علیها السلام نازل شدند و دیدند که دختر پیامبر صلی الله علیه و آله مشغول نماز است، همه ایستادند، تا نماز تمام شد. آنگاه دسته جمعی به حضرت فاطمه علیها السلام سلام کردند و گفتند:

«خداوند بزرگ به شما سلام می رساند». سپس کتاب صحیفه را در حجره آن بزرگ زنان بهشتی گذاشتند. حضرت زهرا علیها السلام پاسخ داد:

«لله السلام و منه السلام و الیه السلام و علیکم یا رسل الله السلام».

سلام از آن خداست و از اوست سلام، و بسوی اوست سلام، و بر شما ای فرستادگان خدا! سلام و درود باد.



توسل حضرت ابوطالب به فاطمه (س)

قبل از تولد على (عليه السلام) در مكه زلزله شديدى رخ داد، به طورى كه سنگهاىبزرگ از كوه بلقيس جدا شده و به پايين پرتاب مى شد. حضرت ابوطالب (عليه السلام)بر بلندى آمد و گفت : الهى و سيدى اسئلك بالمحمدية المحمودة و بالعلوية العالية وبالفاطمية البيضاء الا تفضلت على اهل التهامة بالرحمة و الراءفة .

پس همان زمان زمين آرام گرفت و مردم آن كلمات را حفظ كرده و در شدايد و بلاها مىخواندند، ولى جهت آن را نمى دانستند.


تعداد بازدیدکنندگان:953
تاریخ بارگذاری:1395/11/24

کلمات کلیدی

11