برای آخرین بار

به نام او که حی است و قیوم

برای آخرین بار:

وقتی کاهش آمار بازدید از مقالات خودم را دیدم تصمیم گرفتم دیگر چاپ مطالب را ادامه ندهم. چرا که اگر کسی نمی خواهد از تجربیات من استفاده کند چرا باید وقت عزیزان را گرفت؟ این خود تجربه ای است هوشمندانه؛ یعنی وقت دیگران را هیچ وقت نگیر تا وقتت کمتر گرفته شود.

من نمی دانم اگر به جای حرف های حکیمانه و به قول بعضی ها از بالا و یا برخی همکارانم نثری قاجاری و چکیده گویی و قانون سازی، می آمدم مثلاً داستان آشنایی ام با گروه های مختلف متافیزیکی که در طی ده سال گذشته تمام وقت و توان و فکر و ذکرم را گرفت را تعریف می کردم و یا ده سال قبل تر را که بین جوان ها به پیشگویی و فال قهوه و ... معروف بودم را تعریف می کردم باز هم هفته ای یکی دو نفر مقالات من را می خواندند؟! فکر کنم نه!


مردمم سرگرمی می خواهند، کار از آنها نباید خواست، تشویش و نهی از منکر حس خوبی به آنها نمی دهد. جذابیت در عجیب و جالب بودن کارهای آدم است نه چیز دیگر زمانی بود که برای فال قهوه سی چهل تا دانشجو منتظر و امیدوار بودند که من از همسران آینده و کارهای بی زحمت و ثروت بی کران برایشان بگویم و من هم نمی دانم چه جوری می گفتم و امروز بعد از 20 سال که امکان بررسی صحت مطالبم را دارم مثل برق گذشت. انگار دیروز بود، طرف امروز دو تا بچه دبیرستانی هم دارد من آن موقع طرفش را با مشخصات با آدرس واضح برایش معلوم کرده بودم، چه جالب و اتفاقی؟!

یا اون موقع که دو سال میان گروه اِکنکار که یکی از منظم ترین و قوی ترین عرفان های نوظهور در جامعه ما بود زندگی کرده ام البته با حفظ یک دنده گی های خودم. اعتقاد به زندگی های گذشته و عجیب و غریب بودن باورهایشان سخت مرا مجذوب کرده بود که من هم آیا قبلاً آمده ام؟ چه کاره بودم؟ وقتی تعجبم برمی انگیخت که دو تا جوان را می دیدم دست در دست هم در کوه بودند و شاد و معتقد که قبلاً عاشق و معشوق بوده اند و بارها با هم زندگی کرده اند ولی در پایین کوه هر کدام همسری و زندگی داشته و در پاسخ به اینکه خوب! آن بندگان خدا پایین کوه الان یا آن موقع یا کی چکاره بوده اند؟ و چه باید با زندگی های قبل شما و عواقب آن در این زندگیتان بکنند جوابی نداشتند بدهند (عشق کوهی و زندگی زمینی)، حالا اگر فامیل و بستگان طرفِ پایین هوس می کردند کوه بیایند و همزمانی وقایع و دیدن عشاق قدیم و نامحرمان جدید، ممکن بود چه داستان ها و ماجراهایی برای این زندگی آنها به بار بیاورد و سرانجام داستان در زندگی بعدی به کجا می رسید خودش فکرم را مشغول می کرد.

بهتر بود به انرژی کائنات و زمین و امواج بپردازم و از عرفان های دیگر دست بردارم. مرام ریکی جذاب و عاری از درگیری ها و بدهی ها و طلب های زندگی  قبلی خوب بود ولی سفر و تمرکز و مدیتیشن حالی به من می داد که دیگر نمی خواستم برگردم. در جهان های زیبا و موازی، پرواز وای چه حالی داشت ولی با برگشتنم حس بودن بار و یار جدید و سوغات تاریک کمی مرا می ترساند. چرا حس برگشت با حضور دلهره و نگرانی در تشویش و نگاه های ناآشنا توأم می شد البته استادی هم پیدا نکرده ام که مثل توی کتاب های عرفانی باشد تا به من توضیح بده که با هر بار سفر رفتن تو ممکنه برگشت با موجوداتی و یا بهتر بگم انرژی های منفی همراه باشه (چرا که من هیچ موجود فیزیکال مثل جن و موکل و عفریت و دیو هر طایفه ای که باشند را جداگانه ندیدم بلکه به صورت حلول کرده در کالبد انسانی با بروز خشم و نفرت و تبهکاری و شقاوت فرای انسانی رؤیت کرده ام که اندیشیدن، منطق، شعور، صفا و وفا را می برند و قتل و غارت و بدعت و تجاوز را گسترش می دهند وگرنه چیز دیگری با شاخ و چشم آتشین و دهان زبان دراز و دندان چند ده سانتیمتری را، ما که با همه ادعاهایمان ندیده ایم و ان شاء الله تعالی هم نخواهیم دید.
خلاصه ریکی هم نشد آرامش دهنده قلب من. سفر روح و پرواز هم خسته ام می کرد و هم بیمار و عصبی.

خب چه طوره از ماجراهای تمرکز و امواج ذهن خوانی و فکرخوانی برایتان بگم شاید استقبال کنید! تمرین تو تمرین، با چشم باز و بسته با شمع و نشسته، خوابیده و ایستاده روی خودم و سایه ام، اقوام،عجیب تر حتی در مترو و خیابان حدس زدن کاری که اطرافیان می کنند قبل از انجامش یا فکر کردن به این که یک فرد غریبه همون کاری را بکند که شما تمرکز کرده و به او می گویید حالی می داد و خواندن نظر اطرافیان در مورد خودتان که متأسفانه تا به حال هم در من مانده است.

دیگر تعریف و تمجید، قربون صدقه حال من را خوب نمی کند، فحش بهتر تأثیر مثبت دارد، حداقل دراز گوش فرض نمی شوم.

بگذریم ... وقتی قوی بشی در نگاهت برقی می افتد که آتش را برای دیگران تداعی می کند و آنها از آن می ترسند. پس تنها می شوی، فکرشان را از تو می دزدند، دوستی و بودنشان را با شما کم می کنند.  قوی ترین انسان های راسخ ذهن و برترین دارنده نیروهای امواج مغزی را که دیده ام تنهاتر از یک کارگر ساده ساختمانی بوده اند که هیچ چیزی غیر از حقوق و کار و دور و برش برایش مهم نیست (البته با حفظ احترام به زحمت های این عزیزان و صفای باطن غیرتمندشان).

تنهایی هم خوف می آورد و هم پچ پچ شیطان. تازه داستان شروع می شه: تو خوبی و تو ماهی، بقیه نالایقند، حالشان را بگیر و ...

و اما جن بازها و رمال ها و دعانویس ها و طلسم کارها و بخت گشاهایی که چند سال به محضرشان رفتم و به حرف ها و داستان ها و تکنیک هایشان (البته با درک و یافتن کمترین میزان حضور مفاهیم عملی) دقت کردم، آنها بدترین دشمن های من شده اند چون دور و برشان را پرانده ام و حالشان را گرفته ام و خیلی هم با تأکید می گویم خیلی هم ضربه خورده ام و زخمی شده ام و تنهاتر و دورتر. چرا که خشم انواع حضرات آن دنیایی را که فرمانده و حافظ و نگهبان این بدتر از کفار بوده اند را درمی آورده ام ولی چه کنم؟ می خواستم آرام شوم.

خلاصه دوستان وقتم تمام شد و قصد دارم طولانیش نکنم. رسیدم به امروز، تنها، زخمی با نگاه آتشین، بی پول، بی کار، بی دوست، بی ماشین های قدیمی ام، بی املاک و مستغلاتم و بی حساب های جاری ام اما در عوض نترس شده ام، قوی کلام و سریع انتقال، زخمی ولی سالم مزاج و آماده بدون تب و ضعف و گیجی شایع امروز جامعه. خواندن فکر اطرافیان را به دعا برایشان تبدیل کرده ام ولی اگر بفهمم دوست ظاهری اند و دور باطنی باز هم می مانم و می دانم هر روز که باشند لطف می کنند و هر گاه که بروند به خیر و خوشی ...

عاشقم بله عاشق همسر و فرزند و مادر و روح پدر و برادران و تمام خواهران بی نظیرم، یاوران روزهای تنهاییم، و از همه بیشتر عاشق حسین (ع) شاه کربلایم و خادم سالار وفاداران و دلاوران تاریخ، عباس (ع)، نور دل حیدر، منتظرم با هر حالی در هر شکلی برای دیدن روی ماه مهدی "عج" که قول آمدنش را همه مکاتب الهی داده اند و می دانند و در خفا منتظر آمدنش هستند حتی اگر در ظاهر نشان نمی دهند! کیست که از ظهور نجات دهنده این روزگار پر فتنه و بی برکت، این زمانه بی شادمانی و مرگ خواهی و تاریک پرستی نا امید شود؟ که اگر شود و مرگ مهربانی رخ دهد تباه شده است.

متأسفانه باز هم دوستان، تجارب در اینجا به پایان رسید. اگر بار گران بودیم هستیم و اگر یار نامهربان و گیربده بوده ایم چه کنیم؟ آنچه گفتیم بر سر هر کس می رفت همین می شد. شما هم مثبت اندیش و نترس و شادمان و شنگول و دور هم، خوش باشید و سلامت. مطالب سرگرم کننده و اطلاعات عمومی مطالعه کنید و داستان زندگی هنرپیشگان و رازهای هنرمندان را کند و کاو کنید و سرانجام فوتبالیست ها و مدل های جدید گوشی و ماشین و شایعات و مجلات زرد و نارنجی و سایت های پرجنب و جوش و خبر و ساز و پرآگهی را  جست و جو کنید و ببالید بر دانایی خود.

خب دوستان مطلبی را که مطالعه کردید برگرفته از یک خشم و دلگیری زودگذر بود که با کمی چاشنی تجربه و جذابیت تحریک کننده داستانی آمیخته شده بود.

آری من به ذهنم اجازه دادم اگر عصبانی است و دلگیر هر چه می خواهد بگوید این مهمترین تجربه شما باید باشد از سری تجارب یعنی گاهی بگذارید قلم از طریق ذهن بنویسد و گله و شکایت کند ولی به صورت ادبی و پرنکته و جذاب. وقتی مطالب نوشته شد آرام می شوید و خالی، پس انسان های بزرگ به جای آنکه در واقعیت فخر بفروشند و طاقچه بالا بگذارند و دیگران را ارزیابی و سبک سنگین کنند عالیست در دنیای قلم و کاغذ حرف بزنند و هنرنمایی کنند و وقتی خالی و بی حرف ذهنی شدند آنگاه "یا علی" گفته و منظم و منطقی آرام و متین در دنیای روزمره به دور از هر قضاوت و بغض خدمت کنند و شاد به زیستن سربلند خود ادامه دهند.

به امید حق ما تجارب را ادامه خواهیم داد چرا که نه.

عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع
عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن
قرن ها باید که تا یک مرد حق گردد پدید
بایزید اندر خراسان یا اویس اندر قرن
(محمد قزوینی)


اللّهم صلّ علی مصطفی محمد و آل محمد

والسلام

خادم العباس: دکتر کاوه ذوالفقاري

تعداد بازدیدکنندگان:3091
تاریخ بارگذاری:1393/11/12

کلمات کلیدی

26


نظرات شما
زهرا

از دل گفتید به دل ما هم نشست بی پول چرا پولتان خرد و علم شماست، کارتان وفاداری، دوستتان دستان عباس دلاور، ملک و دارایی تان دل یکرنگ و مهرورزی است. شما تنها نیستید همه عاشقان یکتا ماه نازنین بنی هاشم مرهم زخم های تنهاییتان که مردانه تنهایشان نگذاشتید. دعای خیر سپیده دمان جمعه مهدی منتظر نگهدارتان باشد.
رهگذر

پُر صدا کرده جهان را ز منم ، این من کیست؟ منم این صاحب دم یا من و او هر دو یکیست
مهدیس

مثل همیشه سخنانتان با شیوایی خاص خود و تاثیرگذاری مثبت بر دل و جانم نشست امید باشد روزی که گوشه ای از زحمات استاد گرانقدری چون را جبران کنم خدا در این راه حفظتان کند و قمر بنی هاشم یاریتان و مولایمان علی(ع) یاوریتان