*نیایش

حسبی الله لا اله الا هو، علیه توکلت و هو رب العرش العظیم
گردآورنده: زینب فدایی

1.    به نام خداوند قادر متعال در ذات و صفات بر کمال، موصوف به وصف جمال، کردگار است و بزرگوار، دانا به هر کار، پاک از انباز و بی نیاز از یار، خود بی یار و همه جهان را یار
2.    الهی هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت.
3.    آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند  خواجه عبدالله انصاری
4.    الهی مرا آن ده که مرا آن به
الهی اگر از دنیا مرا نصیبی است به بیگانگان دادم
واگر از عقبی مرا ذخیره ای است به مومنان دادم
در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرا دیدار توبس خواجه عبدالله انصاری
5.    الهی ضعیفان را پناهی ؛ قاصدان را بر سر راهی ؛ مومنان را گواهی ؛ چه عزیز است آنکس که تو خواهی!
الهی هر که ترا شناسد ؛ کار او باریک و هر که ترا نشناسد ؛ راه او تاریک .
الهی توانائی ده که در راه نیفتیم و بینائی ده که در چاه نیفتیم .
الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم ؛ خواست خواست توست ؛ من چه خواهم . خواجه عبدالله انصاری

6.    جمله بی قراریت از طلب قرار توست /طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
جمله بی مرادیت از طلب مراد توست/ورنه همه مرا دعا همچو نثار آیدت
7.    به ذوق جوانان طریقت ابر، ابر لطف است و باران، باران برکت که به لطف خود بر اسرار دوستان می بارد و از تربت وفا گل صفا برمیده و آفتاب لطف ازلی برتافته و در روضه ی قدس گل انس شکفته و از افق تجلی باد شادی وزیده و بنده از دست آب و خاک بربوده و  تحقیر و درنگ از پای لطف برخاسته و نسیم ازلیت از جانب قرب دمیده است. ( سوره نور آیه 43)
8.    بدون ره توشه ای از نیکی ها و قلب سلیم به درگاه خدای کریم وارد شدم و اگر قرار باشد که آدمی به محضر شخص بزرگی وارد شود برداشتن توشه ی راه زشت ترین کارهاست. (توشته شده برروی کفن سلمان به دست حضرت علی علیه السلام)

9.    الهی زندگی همه با یاد تو و شادی همه با یافت تو، جان آن است که در او شناخت توست
خدایا موجود نفس های جوانمردانی و حاضر دلهای ذکر کنندگانی، تو را نزدیکت نشان می دهند و برتر از آنی.
از دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی، ندانم در جانی یا خود جانی؟ نه اینی و نه آنی
جان را زندگی می باید تو آنی

10.    کلامی از حلاج: ما دل و روح ایثار او کرده ایم و از زائران قدیمی وادی عشقیم و از جام وحدت نوشیده ایم که در اختیار هر کس نیست. دریچه ی روح و دل را بر روی فرشته عشق بگشائید آنگاه جذبه حقیقت را با تمام وجود درک خواهید کرد. در مذهب عشاق فنا اولین و آخرین راه است. آن چیز که جز عشق بود عین مجاز است.
باید در جهان بی نشانی قدم بگذاری و علائق را ترک کنی، وارسته ای عالم گیر شوی تا مرغ دل هر لحظه به آشیانی راه یابد و در هر آشیان یک محبوب ماهروی بیشتر نبیند. تا طائر روح وقتی به وجود باز گردد آن وقت هر لحظه چون خروس سحری نغمه برآورد که انالحق انالحق.
محراب عاشقان بالای دار است و برچنین محراب مقدسی کسی را یابد که وضو با خون خود کند. عاشقان چون نماز عشق گذارند وضوی آن جز خون نکنند.
مامست الستیم به یک جرعه ی منصور/ اندیشه و پروای سر دار نداریم

11.    بنام او که روح دلها مهر اوست و آئین زبانها ذکر اوست. به نام او که سور گوش ها گفتار او و نور چشم ها دیدار اوست و آسایش جانها عیان اوست. به نام او که منزل جوانمردان کوی او و مقصود عاقلان گفت و گوی او و نسیم وصل دمان از بوی اوست. خداوند عظیم الشأن همیشه مهربان. قدیم الاحسان و روشن برهان ، هم نهانی و هم عیانی. از دیده ها نهانی و جانها را عیانی، نه به چیزی مانی تا گوئیم که چنانی. آنی که خود گفتی و چنانچه خود گفتی آنی (خواجه عبدالله انصاری)
12.    در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشد...
مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن...
"دکتر علی شریعتی"
13.    الهـي
باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهي
14.    الهـي
گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني
15.    الهـي
هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم
16.    الهـي
چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني
17.    الهـي
جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران
18.    الهـي
اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت
19.    الهـي
عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم
20.    الهـي
بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن
21.    الهـي
چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر
22.    الهـي
هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت

23.    الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است ـ
24.    الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا
25.    نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا
26.    الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز
27.    الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان
28.    الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی
29.    الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟
30.    الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟
31.    کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی
32.    الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم
33.    خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم
34.    الهی از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آنرا که نخواندی کی آیــد؟ تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه از آن کش بوی گل در کنار است
35.    الهی شاد بدانم که بد درگاه تو میزارم بر آن امیـــد که روزی در میـــدان فضل بتو نازم تومن فاپذیری و من فا تو پردازم ـ یک نظر در من نگری و دو گیتی بآب انـــدازم
36.    الهی نسیمی دمید از باغ دوستی دل را فـــدا کردیم ـ بویی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم ـ برقی تافت از مشرق حقیقت اب و گل کم انگاشتیم و دو گییتی بگذاشتیم ـ یک نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای نظریو این سوخته را مـــرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده راهم بمی دارد و مرهم بود.
37.    الهی تودوستان را به خصمان می نمایی درویشان را به غم و اندوهان میدهی بیمار کنی و خود بیمارستان کنی درمانده کنی و خود درمان کنی از خاک آدم کنی و با وی احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی مجلسش روضه رضوان کنی نا خوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی آنگه او را بزندان کنی و سال ها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی خداوندی کار خداوند ان کنی تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.

38.    الهی بنده با حکم ازل چون براید؟ < و آنچــه ندارد چه باید جهــد بنده چیست کار خواست تو دارد بنده به جهد خویش کی تــــواند ؟

39.    الهی ای ســزای کرم وای نوازنده عالم نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غــــم ـ خصمی و شفیعی و گواهی و حکم هرگز بینما نفسی با مهــر تو بهم آزاد شده از بند وجود و عدم باز رسته از رحمت لوح و قلم درمجلس انس قدح شادی بردست نهاده دمادم .

40.    الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد یار آن دارد که چون تو یاری دارد ـ او که در دو جهان تر دارد هرگز کی ترا گذارد و عجب آنست که او که ترا دارد از همه زار تر میگذارد ـ او که نیافت بسبب نا یافت می زارد اوکه یافت باری چـــرا میگذارد دربرآن را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاهکاری باشد .

41.    الهی در سر گریستنی دارم دراز ـ ندانم که از حسرت گریم یا از ناز ـ گریستن حسرت بهره یتیم و گریستن شمع بهره ناز ـ از ناز گریستن چون بود این قصه یی است دراز .

42.    الهی یک چند بیاد تو نازیدیم آخر خود را رستخیز گزیدیم چومن کیست که این کار را سزیدیم اینم بس که صحبت تو ارزدیم .

43.    الهی نه جز از یاد تو دلست نه جز از یافت تو جان پس بیدل و بیجان زندگی چون توان؟

44.    الهی جدا ماندم از جهانیان به آنک چشمم از تو تهی و تو مراعیان خالی ینی از من و نبینیم رویت جائی که تو با منی و دیدارینی ای دولت دل و زندگانی جان نادریافت یافته و نادیده عیان یاد تو میان دل و زبانست و مهر تو میان سرو جان ـ یافت تو روز است که خود برآید ناگاهان یابنده تو نه به شادی پردازد و نه باندهان ـ خداوندا به سر مرا کاری ار آن عبارت نتوان تمام کن برما کاری با خود که از دو گیتی نهان.

45.    الهی شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم ـ کار تو درگرفتی و ما نگرفتیم قیمت خود نهادی و رسول خود فرستادی .

46.    الهی هر چه طلب بما دادی به سزا داری ما تباه مکن و هرچه بجای ما کردی از نیکی به عیب ما بریده مکن و هرچه نه به سزای ما ساختی بناسزائی ما جدا مکن.

47.    الهی آنچـــه ما خود کشتیم به برمیار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما زا آن باز دار ـ من چه دانستم که مزدور راوست که بهشت باقی او را حظ است و عارف اوست که در آرزوی یک لحظه است ـ من چه دانستم که مزدور در آرزوی حور و قصور است و عارف در بحر عیان غرقه نور است .

48.    الهی ما را بر این در گاه همه نیاز روزی بود که قطره ار آن شراب بر دل ماریزی ـ تا کی ما را بر آب و آتش بریم آمیزی ؟ ای بخت ما از دوست رستخیزی .

49.    الهی از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و ز دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی ـ نفسهای جوانمردانی ـ حاضر دلهای ذاکرانی .

50.    ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی من چه دانستم که این دود آتش داغ است ـ من پنداشتم که هر جا آتشی است چراغ است من چه دانستم که در دوستی کشته را گناهست ـ و قاضی خصم را پناهست من چه دانستم که حیزت بوصال تو طریق است و ترا او بیش جوید که در غریق است خوانندگان از و بردر او بسیارند خواهندگان او کم گویندگان از درد بی درد او بسیارند و صاحب درد کم .

51.    الهی چون از یافت تو سخن گویند از علم خود بگریزم برزهره خود بترسم در غفلت آویزم همواره از سلطان عیان در پرده غیب میآویزم نه کامم بی لکن خویشتن را در غلطی افکنم تا دمی برزنم .

52.    خداوند نثار دل من امید دیدار تست بهار جان من مرغزار وصال تست .

53.    خداوندا یافته میجویم با دیده در میگویم که دارم چه جویم که ببینم چه گویم شفیته این جستجویم گرفتار این گفتگویم.

54.    خداوندا خود کردم و خود خریدم آتش بر خوئ خود افرورانیدم از دوستی آواز دادم دل و جان فراناز دادم .

55.    مهربانا اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم.

56.    الهی چه یاد کنم که خود همه یادم ـ من خرمن نشان خود فرا باد دادم یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی زندگانی وراء دو گیتی است و کسب چنانکه دانی.

57.    الهی یک چند به کسب تو ورزیدم باز یکچندی بیاد خود ترا نازیدم دیده بر تو آمد با نظاره پردازیدم ـ اکنون که یاد بشناختم خاموشی گزیدم چون من کیست که این مرتبت را سزیدم ـ فریاد از یاد بی اندازه و دیدار بهنگام و زآشنائی بنشان و زدوستی به پیغام .

58.    خداونـــــدا کار آنکس کند که تواند و عطا آنکس بخشد که دارد پس رهی چه دارد و چه تواند چون توانائی تو کرا توانست ؟ و در ثنا تو کرا زبانست؟ و بی مهر تو کرا سر در جانست؟ چه غم دارد او که تو را دارد؟ کرا شاید او که ترا نشاید؟ آزاد آن نفس که بیاد تو یازان و آباد و آن دل که به مهر تو نازان ـ و شاد آنکس که با تو در پیمان از غیر جدا شدن سر میدانست کار آن دارد که با تو در پیمانست.

59.    الهی اگر از دنیا نصیبی است به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره یی است به مومنان دادم ـ در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبا مرا دیدار تو بس دنیا و عقبا دو متاعند بهایی و دید نقدیست عطائی ـ قومی بینم باین جهان از و مشغول قومی از هر دو جهان بوی مشغول گوش فرا داشته که تا نسیم سعادت از جانب قربت کی دمد؟ و آفتاب وصلت از برخ عنایت که تابد؟ بزبان بیخودی و به حکم آرزومندی میزارند و میگویند .

60.    کریما مشتاق تو بی تو زندگانی چون گذرد؟ آرزومند بتو از دست دوستی تو یک کنار خون دارد ـ بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم؟ چون نباشی در کنارم شادمانی چون کنم؟

61.    عزیز دو گیتی هر که قصد درگاه تو کند روزش چنین است/ یا بهره این درویش خود چنین است؟

62.    الهی همگان در فـــراق میسوزند و محب در دیدار چون دوست دیده ور گشت ـ محب را با صبرو قرار چه کار؟

63.    الهی عارف ترا بنور میداند از شعاع وجود عبارت نمی تواند موحد ترا بنور قرب می شناسد و در آتش مهر میسوزد از نار باز نمی پردازد .

64.    خـــــداوندا یافت ترا دریافت می جوید از غرقی در حیــــــرت طلب از یافت بــاز نمیـــــداند .

65.    الهی نشان این کار مارا بی جهان کرد تا از تن نشان ما را هم نهان کرد ـ در دیده وری تورهی را بی جان کرد مهر تو سود کرد و دو گیتی زیان کرد .

66.    الهی دانی بچه شادم بآنکه نه به خویشتن بتو افتادم تو خواستی نه من خواستم ـ دوست بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم .

67.    الهی آن روز کجا یابم که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بآن روز رسم میان آتش و دودم ـ اگـــر بدو گیتی آنروز یابم من برسودم ـ ور بود تو خود را یابم به نبود تو خشنودم .

68.    خــدایا نه شناخت ترا توان نه ثناء ترا زبان نه دریای حلال و کبریا ترا کران ـ پس تر مدح و ثنا چون توان ـ ترا که داند که ترا تو دانی تو ـ ترا نداد کس ترا تو دانی بس .

69.    الهی اگر در کمین سر تو بما عنایت نیست سر انجام قصه ما جـــز حسرت نیست ـ ای حجت را یاد و انس را یادگار خود حاضری ما را جستن چه بکار؟

70.    الهی هر کس را امیدی و امیـــد رهی دیدار رهی را بی دیدار نه بمزد حاجت است نه با بهشت کار مرا تا باشد این درد نهــــانی ترا جویم که درمانم تو دانی.

71.    الهی او که ترا بصنایع شناخت بر سبب موقوف است ـ و او که ترا به صفات شناخت در خبر محبوس است ـ او که به اشارت شناخت صحبت را مطلوبست ـ او که ربوده اوست از خود معصوم است .

72.    الهی موجود عارفانی ـ آرزوی دل مشتاقانی ـ مذکور زبان مداحانی ـ چونت نخواهم که نیوشنده آواز داعیانی ـ چونت نستایم که شاد کننده دل بندگانی ـ چونت ندانم که زین جهانی ـ چونت دوست دارم که عیش جانی ؟

73.    الهی الهی یافته میجویم با دیده ور میگویم که دارم ؟ چه جویم؟ که می بینم ؟ چه گویم شفته این جستجویم گرفتار این گفتگویم .
74.    کریما این سسوز ما امروز در آمیز است نه طاقت بسر بردن و نه جای گریز است ـ سر وقت عارف تیغی تیز است نه جای آرام و نه روی پرهیز است .
75.    لطیفا این منزل ما چرا چنین دور است هراهان برگشتند که این کار غرور است ـ گر منزل ما سرور است این انتظار سور است و گر جز منتظر مصیبت زده است معذور است.
76.    الهی ای دهنده عطا و پوشینده جفا نه پیدا که پسند کو؟ او پسندیده چراینده بناها به قضا پس کوی که چرا؟
77.    الهی کار پیش از آدم و حواست و عطا پیش از خوف و رحاست اما آدمی به سبب دیدن مبتلاست ـ خاصه او آنکس است که از سبب دیدن رهاست اگر اسیاء احوال است قطب مشیت بجاست .

78.    الهی عنایت کوه است و فضل تو دریاست کوه کی فرسود و دریا کی کاست عنایت تو کی جست و فضل تو کی واخواست؟ پس شادی یکی است که دوست یکتاست.

79.    الهی نه دیدار ترا بهاست و نه رهی را صحبت سزاست و نه از مقصود ذره یی در جان پیداست ـ پس این درد و سوز در جهان چراست پیداست که بلا را در جهان چند جاست ـ این همه سهم است اگر روزی باین خار خرماست.

80.    الهی از کرم همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم بیامرز ما را که بس آلوده ایم بکرد خویش بس درمانده ایم بوقت خویش بس مغروریم به پندار خویش بس محبوبیم در سزای خویش دست گیر ما را به فضل خویش باز خوان ما را بکرم خویش ـ بارده ما را به احسان خویش .

81.    الهی چه سوز است این که از بیم فوت تو در جان ما در عالم کسی نیست که ببخشاید بروز زمان ما .

82.    عزیز تو گیتی چند نهان شوی و چند پیدا دلم حیران گشت و جان شیدا تا کی این استتار و تجلی آخر کی بود آن تجـــــــلی جاودانی .

83.    الهی جلا عزت تو جای اشارت نگذاشت محو و اثبات تو راه اضافت بر داشت تا گم گشت هر چه رهی در دست داشت .

84.    الهی آب عنایت تو به سنگ رسید سنگ بارگرفت سنگ درخت رویایند درخت میوه بار گرفت درختی که بارش همه شادی طعمش همه انس بویش همه آزادی ـ درختی که بیخ آن در زمین وفا شاخ آن بر هوا ـ رضا میوه آن معــرفت و صفا ـ حاصل آن دیدار و لقا.

85.    الهی به چه شادم؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم.

86.    الهی تــــــو خواستی نـــه من خــواستم .

87.    الهی این چه بتر روزیست؟ ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزیست .

88.    الهی میلرزم از آنکه نه ارزم چه سازم جز از آنکه می سوزم تا از این افتادگی بر خیزم .

89.    الهی از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم؟ و نا چاره را چه آمیزم و در هامون کجا گریزم .

90.    الهی ار تو فضل کنی از دیگران چه داد و چه بیداد ور تو عدل کنی پس فضل دیگران چون باد .

91.    الهی گفت تو راحت دل است و دیدار تو زندگانی جان زبان بیاد تو ناز دو دل به مهر و جان بعیان .

92.    الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفــم ـ بهر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم تا جان دارم رخت از ین کوی بر ندارم او که تو آن اویی بهشت او را بنده است او که تو در زندگانی اویی جاوی زنده است .

93.    الهـــی آنچــه من از تو دیدم دوگیتی بیاراید عجب اینست که جان من از بیم داد تو دمی نیاساید .

94.    الهی چند نهان باشی؟ و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا؟ تاکی این استتار و تجلی ؟ کی بود آن تجلی جاودانی .

95.    الهی دانش و کوشش محنت آدمیت و بهره هر یکی از توبه سزا کرا و از لیست .

96.    الهی آمدم با دو دست تهی ـ بسوختم بر امید روز بهی ـ چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟

97.    الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومـــی را به شراب انس متان کردی قومی را بدریای دهشت غرق کردی .

98.    الهی تو آنی که نو تجلی بر دل های دوستان تابان کردی چشمه های مهـــر در سرهای ایشان روان کردی و آن دلها را آئینــه خود محل صفا کردی تو در آن پیدا و به پیدائــی خـــود در آن دو گیتی نا پیدا کردی .

99.    الهی هر چه نشان شمردم پرده بود و هــر چه می مایه دانستم بیهوده بود .

100.    الهی این پردهء من از من بدار و عیب هستی من از من وا دار و مرا در دست کوشش بمن گذار.

101.    الهی کرد ما در میار و زیان ما از ما وا دار ای کردگار نیکو کار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچـــه تو برتادی بما مسپار .

102.    الهی همه دوستان میان دو تن باشد ـ سه دیگر نگنجد درین دوستی همه تویی من در نگنجم گر این کار سراز منست مرا بدین کار نا کاردر سزار تو است همه توئی من فضول را بدعوی چه کار؟

103.    الهی از کجا باز یابم من آنروز که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بدان روز رسم میان آتش و دودم اگر بدو گیتی آن روز من یابم پر سودم در بود خود را دریابم به نبود خود خشنودم .

104.    الهی ای داننــــد ه هر چیز و سازنده هر کار و دارنه هر کس نه کس را با تو بنازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت می اندازی و به لطف می سازی نه بیداد است و نه بازی .

105.    الهی نه به چرائی کار تو بنده را علم و نه بر تو کس را حکم سزا ها تو ساختی و نوا ها تو ساختی و نه از کسی به تو نه از تو به کس همه از تو بتو همه توئی و بس .

106.    الهی ترا آنکس ببیند که ترا در ازل دید که دو گیتی او را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسند ید .

107.    الهی بر هزاران عقبه بگذارنیدی و یکی ماند دل من خجل ماند از بس که ترا خواند .

108.    الهی به هزاران آب شبستی تا آشنا کردی با دوستی و یک ماند آن که مرا از من بشوی تا از پس خود بر خیزم و تو مانی .

109.    الهی هر گز بینما روزی بی محنت خویش؟ تا چشم باز کنم و خود را نبینم در پیش .

110.    الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است مبارک باد که مرا ازین درد سخت در خورد است بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است .

111.    الهی همه عالم تر می خواهنـــد کار آن دارد که تا تو کراخواهی بناز کسی تو او را خواهی که اگر بر گردد تو او را در راهی .

112.    الهی تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف چه آید جز خطا و ما را جاهل خواندی و از جاهل چه آید جز جفا و تو خداوندی کریم و لطیف چه سزد جز از کرم و وفبخشیدن عطا .

113.    الهی یادت چون کنـــم که من خود همه یادم من خرمن نشان خویش فراباد نهــادم .

114.    الهی وقت را بدرد می نازم و زیادتی را می سازم به امید آنکه چون درین درد بگدازم درد و راحت هر دو بر اندازم .

115.    الهی تو مومنان را پناهی قاصدا ن را بر سر راهی عزیز کسی که تو او را خواهی اگر بگریزد او را در راهی طوبی آنکس را که تو او رایی آیا که تا از ما خو کرایی .

116.    الهی تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم چو از خواب بر خواستم .

117.    الهی دانی بچه شادم ؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم .

118.    الهی هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری هر چند که ما زشتکاریم تو ستاری .

119.    ملکا گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفا های ما درگذاری .

120.    الهی این تیغ است که چنین تیز است ـ نه جای آرام و نه روی پرهیز است .

121.    الهی یافت جستن زندگانیست و جوینده نا یافتن زندانیست و چندان که میان آن و این معانیست یگانگی ترا نشانیست و هر چه نه بتو باقیست فانیست.
ملکا ذکر توگویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

همه در گاه تو جوییم ، همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن وجفت نداری ، تو خور وخفت نداری
احد بی زن وجفتی ، ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت ، نه به فرزندت حاجت
تو جلیل والجبروتی ، تو نصیر الامرایی

تو حکیمی ، تو عظیمی ، تو کریمی ، تو رحیمی
تو نماینده ی فضلی ، تو سزاوار ثنائی

بری از رنج و گدازی ، بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی ، بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن ، بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی ، بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در و هم نیایی

نبد این خلق و بودی ، نبود خلق تو باشی
نه بجنبی نه بگردی ، نه بکاهی نه فزایی

همه عزّی وجلالی ، همه علمی ویقینی
همه نوری و سروری ، همه جودی وجزایی

همه غیبی تو بدانی ، همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی ، همه کمّی تو فزایی

احدُ لیس کمثله ، صمدّ لیس له ضدّ
لمن الملک تو گویی که مرآن را تو سزایی

لب ودندان ( سنائی ) همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
سنائی غزنوی ( وفات 545 هجری )

ذوالجلالا ! جلاء دل تو دهی
مرهم ریش خستگان تو نهی

تشنگانیم ژاله ای برسان
و ز نوالت نواله ای برسان

بس غریبیم ، چاره ساز تویی
بس گداییم بی نیاز تویی

هر شبی رحمت از تو خواسته ایم
به امیدی به صبح خواسته ایم

کرده ایم از برای خوشحالی
پهلو از جامه خواب خوش ، خالی

ای بسا شب که گشته اندر کوی
( ربّنا ربّنا ظلمنا ) گوی

( یا عبادی الّذین ) که فرمودی
پس وفا کن بدین که فرمودی

کسمان نیست ( انت مولانا )
هیچ مان نیست تحفه ، ( وارحمنا )

( واعف عنّا ) تویی حلیم وشکور
در ازل بوده ای رحیم و غفور

گر تو بر بندگان نبخشایی
گره کارمان بنگشایی

بر که گوینده فقر و با که روند
بنما تا به دیگری گروند

تا نبخشی ز سینه غم نشود
رحمتی کن ، خزینه کم نشود

شرمساریم پرده مان بمدر
خاکساریم آب مان بمبر

همه بر در گه تو معتکفیم
به گناه گذشته معترفیم

کرمت را نگاه می داریم
دامنت را ز دست نگذاریم

بر نخیزیم از آستانه ی تو
ننشینیم جز به خانه ی تو

بر نداریم سر ز خاک رهت
تا نخوانی به لطف پیشگهت

این ( سنائی ) که رو سیاه تر است
و زهمه کس که پر گناه تر است

نقد هستی به باد بر داده
گشته حیران زره بیفتاده

جز به در گاه تو ندارم راه
نبرم جز به حضرت تو پناه

جرم ، بسیار گشت ، غفران کو ؟
گنه از حد گذشت ، احسان کو

بنده گر در گنه گرفتار است
نامی از نامهات غفّار است

من پلید گناه و تو پاکی
جز نژندی چه زاید از خاکی

خوان نهادی مرا نصیب فرصت
یک نواله بدین غریب فرصت

راندم از خون دل ، زدیده دو جو
موج دریای فضل و عفوت کو ؟

کار عاصی به صد نکال شده
تن و اندام چون ژکال شده

همه را راه عذر بر بسته
دست مالک گشاده ، در بسته

آه ! گر لطف او نگیرد دست
کس از این هول چون تواند رست ؟ !
سنائی غزنوی ( وفات 545 هجری )

درونم را به نور خود بر افروز
زبانم را ثنای خود در آموز

خداوندا در توفیق بگشای
( نظامی ) را ره تحقیق بنمای

دلی ده کو یقینت را بشاید
زبانی کافرینت را سراید

مده نا خوب را بر خاطرم راه
بدار از ناپسندم دست کوتاه

درونم را به نور خود برافروز
زبانم را ثنای خود در آموز

خداوندی که چون نامش بخوانی
نیایی در جوابش ( لن ترانی )

مبرّا حکمش از زودی ودیری
منزّه ذاتش از بالا و زیری

چو دانستی که معبودی تو را هست
بدار از جستجوی چون و چه دست

زهر شمعی که جویی روشنایی
به واحدنیّتش یابی گوایی

که از خاکی چو گل رنگی بر آرد
که آبی چو ما نقشی نگارد

زهی قدرت که حیرت فزودن
چنین ترتیبها داند نمودن

نظامی گنجوی ( 535 هجری )


تعداد بازدیدکنندگان:1794
تاریخ بارگذاری:1393/3/7
6


دانستنی ها

مرگنیروی عادتالقاب آقا صاحب الزمان
سوره یسشمع و آینهنوروز مبارک
زندگی یک رنج نیستاسترسخواص عناب
سنگ و مانعوابستگی و تعلقاتعباس "ع" پرواز کننده در عالم بهشت
عباس "ع" پرواز کننده در عالم بهشتامام حسین عدعا
نیایشتخت سلیمانپرفروش ترین داروها
دگزامتازونتبریک میلاد حضرت ابوالفضل العباس (ع)ساز دهنی یا Harmonica
پیاده روی پل طبیعتفهرست انواع سازها
میوه های مناسب سرماخوردگیچهل قاعده شمس تبریزیبانوی نور
پیامک ویژه تسلیت به مناسبت ایام فاطمیه (س)کبد چربسینوزیت