*عالم عشق

بسم الله الرحمن الرحیم

گردآورنده: زینب فدایی
1-    خاک درت بهشت من  مهر رخت سرشت من
عشق تو سرنوشت من   راحت من رضای تو
2-    نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست/ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
3-    به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
4-    مهم ترین و اساسی ترین اصل در عشق این است که باید با روح ما عجین شود. وقتی روح ما آفریده می شد همان وقت عشق با ما عجین شد.
5-    "روح" چون زمین باعث رویش عشق می شود.
6-     اگر روح را صیقل دهیم عشق هم در ما متجلی خواهد شد و آن کس که درخت عشق را دارد روح بزرگی دارد.
7-     گاهی عشق چون آسمان است و روح چون زمین. گاه عشق تخم است و روح چون خاک. گاه عشق آفتاب و آسمان چون روح.
8-     گاه عشق چون زینی بر مرکب روح و گاه چون لگامی جلوی سرکشی روح را می گیرد.
9-    در وقوف قهر، عشق زهر روح است.
10-    با عشق روان شد از عدم مرکب ما   روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما   تا روز عدم خشک نیابی لب ما


11-    روح از عدم به دنبال مرکب عشق است. قبل از آن که عشق را بشناسم عشق او مرا رسید پس با قلبی خالی برخورد و در آن متمکن شد،
گفتم صنما مگر که جانان منی، چون نیک نگه کردم خود جان منی.
مرتد گردم گر تو ز من برگردی، ای جان و جهان تو کفر و ایمان منی
12-    عشق از عدم از بهر من آمد به وجود  من بودم و عشق را ز عالم مقصود
13-    گفتا که بترس بر دل و زهره خویش کاین فتنه عشق برکشد دهره خویش، احمد غزالی
14-    عشق را حالاتی است، زیادتی و نقصانی و کمالی و احوالی
     1/ عاشق در ابتدا منکر است – صبر کند تا انکارش تمام شود
2/ تن به عشق می دهد
3/ متبرم است – آزرده است (از این عشق به ستوه آمدم )
4/ مجددا انکار می کند ( من دیگر به او توجه نخواهم کرد)
5/ قلعه عشق را عاشق در خویشتن داری می باید گشاد، تا آرام شود و تن در دهد و ولایت تمام بسپارد.
15-    با دل گفتم که راز با یار مگو  زین بیش حدیث زنهار مگو
دل گفت مرا که هان دگر بار مگو  تن را به بلا بسپار و بسیار مگو
احمد غزالی
16-    هر قدر هم که سخت تلاش کنید عشق هرگز کامل نمی شود هرگز پر نمی شود و هرگز کاملا خشنود و راضی نخواهید شد. هرگز احساس نخواهید کردکه کافی است و هرگز به رضایت کامل نخواهید رسید.
17-     هر چقدر هم که احساس عاشقانه داشته باشید و یا هر قدر عشق را نشان دهید باز هم آن همواره ناتمام باقی خواهد ماند.
18-    عشق مثل خداوند است، گسترده و گسترده تر می شود و هر چه پر و پرتر شوید گستردگی او ادامه می یابد. بیشتر و بیشتر می شود.  در عین حال این واقعیت که عشق همواره ناتمام می ماند بیانگر جاودانگی آن نیز هست. فراموش نکنید هر چه بتواند تمام شود می میرد. کامل شدن مرگ است چون کار دیگری نیست که انجام شود چیزی برای بودن باقی نمی ماند و دیگر حرکتی و پیشرفت بیشتری نخواهد بود. هر آنچه کامل شود محکوم به مردن است. چه چیزی باقی مانده است ؟ تنها چیزی که نا تمام است، زندگی می کند و علی رغم سخت کوشی شما برای پر کردن و کامل کردن  باز هم نا تمام باقی می ماند. سرشت عشق این است که ناتمام باقی بماند. هر قدر هم که شما در جستجوی کسب رضایت خاطر و خشنودی تلاش کنید درخواهید یافت که رسیدن به هر خشنودی ناراضی ترتان می کند و فقط برای کسب رضایت بیشتر وبیشتر حرص زده اید. هر چه بیشتر بنوشید تشنه تر خواهید شد. آب عطشتان را برطرف نمی کند بلکه آتش تشنگیتان را بیشتر و بیشتر می افروزد. برای همین است که عاشق هرگز راضی نیست و لذتش پایانی ندارد. برای لذت او پایانی نیست. زیرا لذت وقتی به انتها می رسد که چیزی به کمال برسد. یک انسان دارای امیال جنسی می تواند به رضایت خاطر برسد ولی یک عاشق نه! روابط جنسی انتهایی دارد حدی دارد اما عشق پایانی ندارد. حدو مرزی ندارد.
19-     عشق بی  آغاز است همانند خداوند.
20-    عشق حضور خداوند در جهان است.
21-     عشق در ابعادی است ورای زمان.
22-    عشق نفوذ ابر انسان است.
23-     در عشق سمبل، خداوند است در این جهان و طبیعت و سرشت عشق همانند سرشت خداوند است.
24-     خدا هرگز تمام نمی شود اگر قرار بود تمام شود جهان ما و هستی ما پایان می یافت. او آن است که هست نه می توان به او افزود و نه می توان از او کاست.
25-     عشقی که فرسوده شود و تحلیل رود کهنه شود اصلا عشق واقعی نبوده است. فقط یک احساس قوی و  میل حیوانی برای لذت جنسی بوده که تنها به جسم مربوط می شود. هر آنچه که به روح وابسته باشد انتهایی ندارد، نقطه پایانی ندارد. بدن می میرد. ذهن می میرد ولی روح به بودن ادامه می دهد سفرش لایتناهی است سکون و آرامش ندارد. اگر یکجا سکون و آرامش می یافت همانجا غایتش می بود.
26-    نهایت عشق در حل شدن در مسیر هدایت الهی است.
27-    دوستی آن است که آنچه کند از رضا کند. نخواهد نبیند نجوید مگر محبوب را و آنچه را که محبوب خواهد. هوای خود را فدای هوای محبوب کند و میل خود را تابع میل او داند.
28-    از برای محب بالاترین لذت ها وصل محبوب و قرب اوست و سخت ترین تمام تلخی ها دوری و مفارقت از محبوب است.
29-    حضرت امیرالمومنین (ع) در دعای کمیل می فرمایند: بار الها بر عذاب تو صبر کردم ولی بر فراق تو چگونه صبر کنم . همچنین در نهج البلاغه خطبه 123 می فرمایند: به خدا قسم اگر هزار ضربت بر فرق من آید در راه رضا و دوستی خدا شهید شوم، محبوب تر است در نزد من از آنکه در بستر خود بمیرم .
30-    معروف است زلیخا پس از ایمان و معرفت به خداوند دیگر چندان الطفاتی به حضرت یوسف نمی نمود. پرسیدند سبب چیست؟ گفت : دیگر یوسف آفرین را دوست دارم.
31-    محبت سری است پنهانی و امری است ذوقی و وجدانی، تا آدمی نچشد نداند و چون داند نتواند.
32-    محب در نزد کسی که فاقد آن است مانند راز است و اظهار آن در نزد کسی که مزه اش را نچشیده همانند پنهان کاری است.
33-    روزی حضرت عیسی از جایی عبور می کرد سه نفر را می دید که رنگ پریده بودند از آنان پرسید چه بر شما گذشته ؟ گفتند از خوف آتش به این روز افتاده ایم. حضرت عیسی فرمود: حق است بر خدا ایمن سازد خائنان را. سه نفر دیگر را دید رنگ پریده تر و نحیف تر از آنها پرسید که بر شما چه گذشته است؟ گفتند از شوق بهشت به این روز افتاده ایم. فرمود: حق است بر خدا عطا کند بر شما آنچه را که می خواهید. سه نفر دیگر را دید رنگ پریده تر نحیف تر اما آینه ای از نور بودند پرسید چه چیز شما را اینگونه درآورده است گفتند محبت خدا. فرمود : شمایید مقربان درگاه الهی.
34-    فردی از حضرت موسی خواست که از  خداوند بخواه تا ذره ای از محبت خودش را بر دل من بیاندازد و گذشت. موسی در مقام مناجات با خداوند این خواسته را بازگو کرد خطاب به او رسید همان دم که از من خواست به او دادیم، اکنون مرد را ببین که به چه حالت است! موسی رفت و دید که آن مرد از کوه به پایین افتاده است و هر قطعه ای از اعضای او لا اله الا الله می خواند. ( سوره یوسف)
35-    آن کس که تو را شناخت جان را چه کند  فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
36-    *هر کسی دوستی خدا را دارد مهیای بلا باشد*
37-    سوره یونس آیات 63 و 64 درباره پاداش الهی در دنیا و آخرت
38-    خداوند می فرماید: دروغ می گوید آنکه گمان می کند مرا دوست دارد و شب می خوابد و از من غافل است. آیا نه چنین است که دوست، دوست دارد خلوت با محبوب را. دوستان من شب ها را با من مناجات می کنند و از روی مشاهده سخن می گویند. با حضور از ته دل خود ( خشوع) و از بدن خود ( خضوع) و از چشم خود اشک را در تاریکی شب که من نزدیکم.
39-    امام صادق (ع) می فرمایند: مشتاق خداوند به غذای دنیا اشتهایی ندارد و از شراب دنیا لذت نمی برد و از بوهای خوش دنیا خوشحال نمی شود و از پشتیبانی مردم مایوس می گردد و به خانه ای پناه نمی برد و به عمارتی ساکن نمی گردد و به لباس نرمی آرام نمی گیرد زیرا همیشه در فکر خدا می باشد.
40-    وجه خدا اگر شود منظر نظر   زین پس شکی نماند که بی پا و سر شوی
قوانین عشق :
41-     قانون یک: زیبایی، افلاطون می گوید تا زیبایی نباشد عشق به وجودنمی آید. گروه دیگری می گویند : عشق اگر آمد معشوق زیبا می شود.( وقتی عشق به وجود آمد زیبایی آفریده می شود)
42-    مولانا نظرش وسط است: زیبایی کمی داشته بعد با عشق بیشتر می شود
تلخ از شیرین لبان خوش می شود  خار از گلزار دلکش می شود
حنظل از معشوق خرما می شود  خانه از هم خانه صحرا می شود
43-    زیبایی و شکوه موجودات برداشته از عشق است.
44-     مولانا از مجنون حکایت می کند که می گفت: یک سگ کوی لیلی را می رفته می بوسیده بغل و نوازش می کرده و می گفت: اگر شما از منظری که من به این سگ می نگرم نگاه می کردید او را زیباترین موجود دنیا می دانستید.
45-    قانون دو:عشق درس شور و حال می دهد نه قیل و قال.
بر مسلخ عشق حزین خانه و لیک  ما مکتبیان عشق را باکی نیست.
46-    قانون سه:  عاشقم بر قهر و لطفش به جد  بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
( عاشق راضی به قضای الهی است)
47-    قانون چهار: من نلافم گر بلافم همچو آب  نیست در آتش کشی ام اضطراب
( عاشق از مرگ نمی ترسد)
48-    قانون پنج: عاشقان را شد مدرس حسن دوست  دفتر و درس و سبقشان
( عاشق شاگرد جمال یار است)
49-    قانون شش: پیر عشق توست نه ریش سفید  دستگیر صد هزاران ناامید
( پیرو، راهبر و سالک همان معشوق است – عشق به معشوق او را پیدا کرده و پیریش پختگی اش است نه ریش سفید- عشق همانند استاد و پیر دست انسان را می گیرد)
50-    قانون هفت: دیو بر دنیاست عاشق کور و کر  عشق را عشقی دگر برد مگر
(هر عشقی را عشق دیگری محو می کند، طریق درمان عشق های پست در پوچی نیست در جایگزین کردن عشق های دیگر است.)
51-    قانون هشت: عاشق قضاوت نمی کند. قضاوت، خصومت، خشم، تنفر و یا افسردگی هر کدام کاهنده انرژی بوده که به شدت بر رفتارتان تاثیر می گذارد. در چرخه عادی شکایت کردن و ایراد گرفتن نبایستی گرفتار بود. عاشق شکایت نمی کند. اصولا گرفتار چیزی نیست که نگران بهتر شدن و یا بدتر شدن آن باشد.
52-    عشق به دیگران داشته باشیم. قانون : هر که عشقش بیش رنجش بیشتر. اگر توان رنج کشیدن را نداری پس عاشق نباش!
53-    عشق یعنی سوختن. در عشق وعده زندگی ساده تر داده نشده  بلکه دشوارتر اما غنی تر..
54-    با آموختن عشق بیشتر رنج بیشتر هم نصیب می شود.بزرگترین آرامشی که به انسانها داده می شود رفع نادانی است از دیگران که سبب کاهش رنج آن ها می شود. همه غنی می شوند. تجربیات روزانه ما را به دانایی بیشتر می برد و این خالی از رنج نیست. ما رنج تغییر را دوست نداریم اما نمی دانیم که اینها برکاتی هستند که ما را غنی تر می سازند. پذیرفتن مسئولیت اعمال رنج را حادث می شود و نیز عشق و دانایی و آگاهی را منجر می شود. از رنج است که آگاهی بالا می رود و در پی آن دانش نیز بالا می رود.
55-    انرژی دو جور است : پرمهر و بی مهر. ( در اصل واحد انرژی مهر است) انرژی پرمهر باعث افزایش خلاقیت می شود. اوج پرواز روح و شکوفایی و رشد استعداده ای فردی می شود. افزایش خوشحالی، شادابی و نشاط و اعتماد به نفس.. انرژی بی مهر خلاقیت ندارد. نا ممکن است. روح تخریب می شود سبب افزایش استرس و اضطراب می شود. ناهماهنگی بین فعالیت ها رخ می دهد. افزایش انرژی مثبت که همان انرژی پرمهر است ایمنی بدن را افزایش می دهد و سروتونین نرشح می کند. سروتونین هورمونی نشاط آور است و سبب افزایش آرامش، راحتی و سعادت می شود.یکی از عوامل ضد افسردگی درمان با سروتونین است. در انرژی پرمهر که شما محبت می دهید. میزان سروتونین هم در شخص دهنده و هم در شخص گیرنده بالا می رود. سروتونین 3 تاثیر بر روی انسان از لحاظ عشق و مهرورزی دارد :
*اثر ترغیب کننده: ما را ترغیب می کند به این که کاری انجام دهیم.
*اثر پیش برنده: نیروی پیش برنده به جلو، به فردا به آینده به عشق
*حمایت کننده : از اثرات عشق و مهر است.
56-    عشق به بالا ترین کلام ها مترادف با خداوند است. جایی که عشق باشد خشم، قضاوت، نفرت، ترس و تعصب جایی نخواهد داشت.
57-     در عشق است که خلاقیت و مهربانی را در نهایت اوج می بینید. خشم، نفرت و ترس تماما برای زمانی است که مهر ندارید. اگر جوابی نمی گیرید یعنی مهری نیستید. مهری باشید تا خشم نداشته باشید.
58-     در ابتدا خود را دوست بدارید ( خود آرایی – در آینه به خود سلام کنید) افکار و احساسات ماهیت انرژی خالص دارند که بعضی بالاتر و سریعتر از بقیه هستند. انرژی افکار و ایده ها جهت بالا و سرعت زیاد و سیر معنوی دارند.
59-    عشق سریعترین و بالاترین طول موج را دارد. انرژی عشق سریعتر و بالاتر از نفرت است و همینطور دلچسب تر از آن است. " جایی که نفرت حاکم است بگذارید عشق بکارم "
60-    عشق قویترین و در عین حال ناشناخته ترین انرژی جهان است.
61-    افکار زیبا روح زیبا می سازند. باید برای دیدن و دریافت زیبایی های اطرافمان دقیق باشیم. توانایی دیدن زیبایی های زندگی در هر وضعیتی به زندگی رنگ می دهد.
62-    عشق در عشق الهی بی قید و شرط است ولی در زمینی این طور نیست. عشق زمینی شرطی است. در عشق زمینی هر دو طرف از یکدیگر توقع دارند. زمانی که توقعات برآورده نشوند از هم دور خواهند شد. ولی در عشق الهی چه در لطف و چه درقهر عاشق فرار نمی کند. طبیعتی فراگیر و بدون تبعیض دارد. عشق زمینی دایره محدودی دارد ولی عشق الهی نامحدود است. آزادی سعادت و شادی دیگران بدون توجه به دوست یا دشمن بودن از حالات عشق الهی است. از خود گذشته عاشق الهی است. در عشق انسانی با رفع نیاز انگیزه میان عاشق و معشوق از بین می رود.
63-    در عشق الهی اولویت با معشوق است. ( مثال : پل انسانی در جبهه ها)
64-    ای پادشاه عاشقان چون من موافق دیده ای  با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام
65-    در شیوه عشق خویش و بیگانه یکی است در راه طلب عاقل و دیوانه یکی است
66-    آن را که شراب وصل جانان دادند  در مذهب او کعبه و بتخانه یکی است
دیوان شمس – مولانا
67-    عشق پیری است که ساغر زده ایم در کف او     عقل طفلی است که دانا شده در مکتب ما
68-    ای بی خبر از سوختن و سوختنی                   عشق آمدنی بود نه آموختنی
69-    سلوک با پروبال عشق سالک را زودتر و مطمئن تر به مقصد می رساند تا سلوک با خوف و زهد. راه عرفان را اگر با عشق طی کنیم سریعتر به مقصد خواهیم رسید.
70-    عشق را پانصد پراست و هر پری از فراز عرش تا تخت ثریا، زاهد با ترس می تازد به پا، عاشقان پرّان تر از برق و هوا
71-    حکایت: گویند مردی را زنی بود که عاشقش بود و آن زن لکه ای سپید در چشم داشت. آن مرد از فرط محبت ندیده بود تا روزی که عشق وی به نقصان نهاد. گفت: این سپیدی در چشم تو کی پدید آمد ؟ زن گفت: آنگاه که کمال عشق تو  را نقصان آمد.
72-    در عشق مجازی یا عشق صورت، عاشق به خود عشق می ورزد نه به معشوق! وصال که انجام می شود فراموش می کند لذت در عشقشان را. دوران فراق برایشان دلنشین تر بود از دوران وصال.
چون بود مرا با صنم خویش وصال   با وی به عطا و جنگ بودم همه سال
73-    در کار عشق اعتماد نیست چون خیال راحت نیست
74-    عشق آغشته به بلا است. احوال غریبی در انسان در تلاطم است. ( سمبل آن مجنون)
75-    در عشق اختیاری وجود ندارد، احکام همه جبر است. مرغ اختیار در ولایت او نپرد، چه بخواهد و یا نخواهد بدو نقش داده می شود.
76-    عاشق به معشوق، از معشوق به خودش نزدیکتر است و معشوق به واسطه ی او قدرت پیدا می کند.
77-    معشوق از حسن و جمال خود که در آینه ی عاشق می بیند لذت می برد. و حسن معشوق در نگاه عاشق تجلی می یابد. ولی هیچ وفت معشوق این برق را نمی زند مگر اینکه خودش را ببیند.
78-     عاشق معشوق را از او اوتر می داند. از عجائب علائق است، البته به شرط بی پیوندی عاشق به خود.
79-    هدف کارما آموزش عشق و ارتقاء معنوی است نه تنبیه! مشکلات به فرصت هایی جهت رشد معنوی و مسئولیت پذیری منجر می شوند.
80-    عشق به سراغ کسانی که در جستجویش هستندنمی آید بلکه به سراغ کسانی که آن را می دهند می آید. آنانی که عشق نمی دهند فریاد وامصیبتا را سر می دهند.
81-    فاصله بین عشق و نفرت باریک تر است از مو! هنگامی که در زندگی عشق به نفرت و نفرت به عشق بدل می شود حیران می شویم که چگونه قطب های متضاد به هم تبدیل می گردند. کسی که تا دیروز دوست می داشتیم امروز دشمن می بینیم. زیرا نمی شود باور کرد که یک شبه دوستی دشمن گردد. انرژی که در دوستی و یا دشمنی وجود دارد یکسان است. تنها طبیعت نوسان هاست که متفاوت است.
82-     ریشه اختلافات و تفاوت ها در ساختار امواج است. نه نفرت کسی را جدی بگیرید و نه عشقش را.
83-    بزرگی می گفت: "من به چاه معرفت از گود عشق افتاده ام"
84-      هفت شهر عشق:
1/طلب ( تمایل - نیاز ار لحاظ بدنی)
2/ عشق  ( طلب ایجاد شد حال عشق باید ایجاد شود – بدن عاطفی)
3/ معرفت (نفرتی از عشق ندارد – بدن ذهنی)
4/ استغنا ( بدن حسی شفقتی)
5/ توحید ( بدن اتمی)
6/ حیرت ( زدنی تحیرا یا دلیل المتحیرین – بدن منادیک)
7/ فنا  فی الله ( حلاج)
85-    آنچه صبح عشق می نامید شب نفرت است. تا ظهر عشق بوده اما بعداز ظهر کم کم به نفرت تبدیل شده است.
86-    فروید می گوید: وقتی که به کسی عشق می ورزیم از او نفرت داریم. ولی نفرتی که از او داریم در عشقمان  نهان است.
87-    اولین تجربه عشق در انسان، عشق بین مادر و فرزند است. زمانی که مادر از فرزند حمایت، تمجید و تعریف می کند : فرزند عاشق اوست. و زمانی که مادر فرزند را تنبیه می کند، فرزند از او متنفر می شود. " انسان کودکی است که از خشم مادر به دامان مادر پناه می برد"
88-    دردوستی با دوست مدارا کن زیرا شاید روزی دشمن تو گردد.
                   در دشمنی با دشمنت مدارا کن زیرا شاید روزی دوست تو گردد.
89-    دومین کانون عشق و نفرت، معلم و استاد است.
90-    عشق و نفرت با هم اند و در هم می آمیزند. همیشه منتظر نیمه دوم این احساس هستیم. در زمان عشق منتظر نفرت و در زمان نفرت منتظر عشق..  زمانی  از کسی که نمی توانیم بدون او زندگی کنیم بی نهایت متنفریم. پس دوست ما در لایه های عمیق دشمن ماست. تاریکی و روشنایی دو چیز متضادند. تاریکی یعنی حداقل روشنایی و نفرت یعنی حداقل عشق.
91-    اگر عشق کسی را می خواهید برای نفرتش هم جایی بایستی داشته باشید. نفرت همان عشق غمگین کننده است"
**برای درک این مفاهیم یک فهم بخشنده عاشق لازم است**
92-    حریف ضرب او مرد تمام است   که آن آتش نسب والا مقام است
                 نه هر خاکی سزاوار نخ اوست   که صید لاغری بر وی حرام است

93-    عشق قابل انجام دادن نیست در عشق می توانی باشی ولی نمی توانی عشق را انجام دهی، عشق یک تلاش نیست. عشق مثل تنفس است بدون اینکه تلاشی برای آن بکنید.
94-    "عشق آمدنی است نه آموختنی"
95-    "عشق تنفس روح است"
96-    برای شادابی همواره باید عشق ورزید.
97-    در عشق زمان بی ربط است.
98-    آزادی ترسناک است. "بی عشقی ترسناک است" زمانی که عشقی نیست آزادیم و این آزادی ترسناک است! زیرا اگر واقعا آزاد باشی تنها خواهی بود. برای آزاد بودن باید شهامت تنها بودن را داشته باشید. با خلق معانی مصنوعی در اطراف خودت تنها بودن را از خودت نگیر.
99-    در رابطه ای که طرف دیگر را مورد تصاحب داری محال است بتوانی مستقل باشی اگر می خواهی مورد تصاحب قرار نگیری تصاحب نکن.
100-     در عشق عاشق و معشوق برای یکدیگر آسمانی برای پروازند. زمانی که بتوانید با یکدیگر پرواز کنید بدانید که عاشق هستید. زمانی که حس تصاحب به میان آمد بدانید که همان ذهنتان است که به میدان آمده!
101-    بدون دیگری هم می توان پرواز کرد ولی آسمانی برای پرواز نخواهی داشت.
102-     برای پرواز تو به آسمان" آگاهی " نیاز داری و آن را دیگری به تو می بخشد.
ما 3 جور آگاهی داریم:
1/ آگاهی حیوانی – همگانی
2/ آگاهی انسانی – فردی
3/ آگاهی جهانی که مطلوب ترین نوع آگاهی است.
103-    در آگاهی همگانی هیچ تحولی امکان پذیر نیست. همانند جشن هایی که در طول سال در ایران باستان برگزار می گردید. هیچگاه آگاهی همگانی را نمی توانیم تغییر دهیم. هیچ فرهنگی بر مردم آن مستولی نیست. ولی آگاهی فردی را می توان تغییر داد. هرگز قربانی ایده های همگانی نشوید. برای مثال تئوری خشم آن است که اطلاعات بسته به فرد داده و او را مسخ می کنند. سوالی که پیش می آید این است که چرا نباید قربانی آگاهی همگانی شویم؟ چون سطحش از ما پایین تر است.
104-    در رابطه با آگاهی جهانی باید وصل بود. این نوع آگاهی اجتماعی نیست بلکه فرازمینی است. (مراقبه)
برای تحول همگانی باید تحول فردی داشته و آگاهی فردی را تغییر دهیم. وقتی یک نفر آگاه بیدار می شود تمام هستی بیدار می شود.
نفس و عشق:
105-    نفس وقتی خوشحال است که خوشی دیگران را از آنان نگیرد. ولی عشق از غم دیگران غمگین است.
106-     عشق وقتی خوشحال ترین است که بتواند با تمامیت نثار کند. نفس نگه میدارد ( چیزهایی که می داند را نمی آموزد) اگر می دانی همه آنچه را که در کف داری باید نشان دهی! عشق نگاه نمی دارد. بی قید وشرط است.
107-    نفس هیچگاه شاد نیست. بلکه ناشاد است.
108-    نفس عشق را مسخره بیگانه و کودکانه می داند. آن را افسانه می داند.
109-    عشق تعظیم می کند ولی نفس نه!
110-    نفس همیشه به جایی می رود که چیزی برای به دست آوردن داشته باشد و از جایی می رود که برایش نفعی ندارد.
111-     در عشق و محبتی که بدون مرگ و فنا باشد خیری نیست. وقتی شبلی معنی شهادت حلاج را از خداوند سوال کرد. بر قلب وی الهام شد: آنکس که کشته ی عشق من است من نیز متقابلا دیه ی خون او می باشم.
112-     شهید راه عشق در عوض خون خود، خدای را به چنگ می آورد. بلایی که نصیب انسانها می شود، راه طی کردن عشق الهی است. اگر عاشقی طاقتش را هم داشته باش.
113-    نظریه افلاطون در رابطه با عشق:
عشق قوه ای است طبیعی که متولد است از وسوسه های طمع و تصرفات تخیل از برای هیکل طبیعی که احداث می کند از برای شجاع بی دلی را و برای بیدل شجاعت، و می پوشاند هر انسان را عکس طبیعت او. ( عشق باعث می شود که انسان تغییر ماهیت دهد)
114-    در تنها بودن است که عشق متولد می شود. تنها بودن  عاملی است که گل عشق را می رویاند.
115-     از هر آنچه خداوند به شما داده است استفاده کنید. تردید، خشم، شهوت و حرص تمام این چیزها را باید مورد استفاده قرارداد و متحولشان کرد
خشم متحول می شود به صبر
حرص و طمع متحول می شود به بخشندگی
شهوت متحول می شود به عشق و مهر
گاهی دیوانگی داشتن کسی و نخواستن هیچ چیز غیر او به غیرت
116-    نفس تنها در جدی بودن می تواند وجود داشته باشد. ( دیکتاتوری نمونه ای از آن است) منبع تغذیه آن جدی بودن است. مردمان جدی مردمان خطرناکی هستند. حتی خطرناکترین حیوانات جدی ترینشان هستند. آیا حیوانی جدی تر از کوسه تمساح یا مار دیده اید؟
117-    "خنده: ویژگی کودکان و دیوانگان است. خنده در بین آنان خریدار دارد. سالک بین کودکی و دیوانگی است. یعنی کودک و یا دیوانه ای عاقل است. همانند: بهلول- ملا آقا جان و یا ملا نصرالدین.
118-    در دو فعالیت است که می توان بی نفسی را تجربه کرد: خنده و رقص ، این دو بهترین نمونه های بی نفسی اند. تا می توانید شرایط جدی بودن را از خود دور کنید. شرایط سخت فرصت هایی برای پیشرفتند. هر کجا نور خورشید کمتر باشد درختان بلندتر می شوند.
119-    آیا تنها بودن با تنهایی یکی است؟ تنها بودن زیبا است ولی تنهایی یعنی تنها هستید. تنها بودن یعنی آزادی مطلق. آزادی یعنی حق انتخاب از بین آنچه که حق ماست . حق تلاش، حق زیبایی. حق الهی، حق اشرف مخلوقات بودن است.
120-    تنها بودن تجربه با شکوه و قانون طبیعت است. در تنها بودن هشیار گشته و خودت را کشف می کنی. یافتن خویش منجر به یافتن حق ( خدا) می شود. "تنها بودن بزرگترین پرستشگاه است" . ولی در تنهایی احساسات منفی به وجود می آید. احساس نیاز! زمانی که نیازمند به حضور و وجود دیگران هستید عشقی وجود ندارد. در تنهایی نمی تواند عشقی باشد- فرد نمی تواند زندگی خوبی داشته باشد. نمی تواند ببخشد. و در آخر اینکه "تنهایی" نمی تواند عشق به وجود آورد بلکه نیاز تولید می کند و نیاز عشق ایجاد نمی کند. نیاز به داشتن همسر هیچگاه عشقی ایجاد نمی کند.
عشق و شهوت:
121-    عشق بخشنده  است و شهوت گیرنده.
122-    شهوت یعنی اینکه چگونه از چیزی برای خوشبختی خودت استفاده کنی ولی در عشق خوشبختی شما اصلا مطرح نیست.
123-     در  عشق دیگری مهم است و در شهوت خودت.
124-     شهوت نوعی تب است که انرژی زیادی مصرف می کند.
125-    در شهوت عشق 1 درصد است و 99 درصد آن حسد، خودخواهی، تملک، تصاحب، خشم، تمایلات جنسی و نفسانی است. عشق یعنی تسلیم و شهوت یعنی تهاجم!
126-    در شهوت دیگری را فدا می کنیم و در عشق خودت را! هرگاه به چشم شهوانی به فردی نگاه کنیم او را شیئی می بینیم. وقتی عاشقانه می نگری خودت را فراموش کن. کاملا غایب باش. بگذار عشق عمیق از آگاهی تو به سمت معشوق روانه گردد و در آن هنگام تو باید تنها با یک فکر سرشار باشی که چگونه می توانی او را شکوفا کنی ( عاملی شوی تا او رشد کند) چگونه می توانی اورا مسرور سازی؟ ( سرور با خوشحالی فرق دارد، سرور همراه با وقار است )
127-    اگر نگاه کردن کسی به تو باعث آزارت می شود بدان که تو را همانند شیئی می بیند و این آزاردهنده است باعث تنزل تو به شی ء شده است. و اگر تو نیز با نگاهت کسی را می آزاری تو نیز آن شخص را به شیء تبدیل کرده ای. اگر به فکر تصاحب فردی هستیم عشقی وجود ندارد و آن شهوت است.
128-    عشق مقامی از "بودن" است نه یک عمل یا یک تلاش. نفس در انسان احساس کاذب قله بودن ایجاد می کند وقتی تسلیم می شوید. خود را دره فرض کنید. در این صورت انرژی در ما جریان خواهد یافت ( جریان انرژی از بالا به پایین)
129-    هرگز معشوق با عاشق آشنا نشود:
هر چقدر نزدیکتر دورتر. شیرینی عشق در این است که هر چه نزدیکتر باشیم دورتر می شویم. زیرا در مکتب عشق عاشق و معشوق هم مرتبه نیستند. حقیقت آشنایی در هم مرتبه بودن است. محال است که میان عاشق و معشوق هم مرتبگی وقوع یابد.
130-     عاشق همه مذلت است و معشوق همه تعزز. ( اگر عاشق شدی باید مذلت بکشی)
131-    نهایت بلندی در آینه عشق: عاشق باید آینه ی باشد که معشوق خود را در آن ببیند. نمی توانی عاشق باشی ولی معشوق را بد نشان دهی.
132-    معشوق از حسن خود در آینه ی عشق (چشمان عاشق) و طلب عاشق خود قوت می گیرد. و این سری عظیم است و مفتاح بسیاری از اسرار. پس خود عاشق به حسن معشوق از معشوق نزدیکتر است. عاشق معشوق را از او، اوتر است به شرط بی پیوندی عاشق با خود تا جایی که عاشق معتقد شود معشوق خود اوست. ( اناالحق)
133-    جز مهر حسین هر آنچه باشد به دلم/ خون ساز و ز راه دیده ام بیرون کن

یا حق
اندگی بود آنچه آمد در میان/ بیش از این را از درون خود بخوان

تعداد بازدیدکنندگان:1912
تاریخ بارگذاری:1393/3/7
3


نظرات شما
رهگذر

معشوق از حسن خود در آینه ی عشق (چشمان عاشق) و طلب عاشق خود قوت می گیرد. و این سری عظیم است و مفتاح بسیاری از اسرار. پس خود عاشق به حسن معشوق از معشوق نزدیکتر است. عاشق معشوق را از او، اوتر است به شرط بی پیوندی عاشق با خود تا جایی که عاشق معتقد شود معشوق خود اوست.

دانستنی ها

سوره یسشمع و آینهنوروز مبارک
زندگی یک رنج نیستاسترسخواص عناب
سنگ و مانعوابستگی و تعلقاتعباس "ع" پرواز کننده در عالم بهشت
عباس "ع" پرواز کننده در عالم بهشتامام حسین عدعا
نیایشتخت سلیمانپرفروش ترین داروها
دگزامتازونتبریک میلاد حضرت ابوالفضل العباس (ع)ساز دهنی یا Harmonica
پیاده روی پل طبیعتفهرست انواع سازها
میوه های مناسب سرماخوردگیچهل قاعده شمس تبریزیبانوی نور
پیامک ویژه تسلیت به مناسبت ایام فاطمیه (س)کبد چربسینوزیت
تبریک بمناسبت میلاد حضرت محمد (ص) و امام صادق (ع)پیامک های تبریک آغاز امامت امام زمان (عج)آلودگی هوا