دعوت به بیعتی دوباره با حضرت ساقی

دعوت به بیعت دوباره با حضرت ساقی

حمد و سپاس خدای سبحان را که تا شدم آشنای آن دل آرام، درِ دل را به روی غیر بستم و از این بستن بود که رستم و با رستنم بود که هستم. شناختم راهی را که در آن بیشتر عیوب خود را دیدم تا دیگران و دانستم در ناملایمات هیچ کس مقصر نیست جز خودم.
حضرت مولانا چه زیبا سروده اند:
هر آن کس که کاه و جو خورد قربان شود       هر آن کس که نور حق خورد قرآن شود
پس انتخاب و اختیار را به کار گرفتم و کاه و جو و رنگ و لعاب دنیا دیگر برایم شیرین نمی آمد و نور خور نور پرست شدم و از این نور حق است که هستم.
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم        پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم
سلام بر شما دوستان و یاران، آری زمان آن رسید که حضوری پررنگ تر و پویا تر را میانتنان تجربه کنم و تا فرصت هست بگویم از عشق و شور مستی ناشی از ارادت به یگانه دوران ها، قهرمان قهرمانان و پهلوان زمان ها، دلاوری که هر روز بیشتر از دیروز با ابعاد حضورش در زندگی مردم آشنا می شوم و شرمنده این همه توجه و کرامتش می شوم. آیا به راستی کسی هست که لحظه ای بتواند به نام حضرت ساقی عباس علمدار اندیشه کند و اشک در چشمانش حلقه نزند و شرمنده لطفی و کرمی در طول زندگیش از او نباشد؟
از شما عاجزانه درخواست دارم اگر در میان اطرافیانتان کسی را می شناسید که معتقد است هیچ گاه هیچ دریافتی از نور دل حیدر ماه بنی هاشم نداشته مرا با او آشنا کنید. شاید قدری دلم آرام گیرد ولی مگر می شود؟ آری به راستی "هو یا اباالفضل"
دوستان از این پس شایسته است و بایسته که خواب را بر خود حرام کنید و خوراک را از خود دریغ. تمام فکر و ذکرتان را به کار بندید و تا آخر عمر فقط به عظمت نامش اندیشه کنید شاید ذره ای از مهرش را پاسخگو باشید. ولی چه کنیم که او راضی نیست. او شما را شاد و سلامت و جاری در زندگی می خواهد. مگر برای هر کاری حتی بلند شدن و نشستن صدایش نمی کنید و کمکتان نمی کند؟ مگر در هر حادثه و بلای ناگهانی غیر از نام او چیزی به زبانتان می آید؟ این به اذن خداوند در نهاد ما از صدها سال پیش به ودیعه گذاشته شده. خونمان و بندبند وجودمان با نامش حیات می یابد و شیاطین و دیوهای خستگی و یأس و بلا و مفسده با شنیدن نامش پا به فرار می گذارند و ماندن را جایز نمی دانند.
خداوند غیور است و تجلی غیرتش را در ستارگانی تابناک از خاندان عصمت و طهارت به نمایش گذاشته و از جمله آنان است مولایمان حسین که شور هستی را در وجود عاشقانش بر پای دارد. و حسین را باید از سالار لشگرش برادرش، مونسش و یاورش، آری همان سقایش شناخت که خودِ غیرت است و وفا، بلندبالای آسمانی هدیه به جهان خاکی.
زمانی که خود را بشناسید حتماً عباس را هم خواهید شناخت، پلی است به سوی خدا و بهشت، امن و پرقدرت، پایدار و دیدنی
پس چرا نمی گویید آنچه را که از او در زندگیتان حس می کنید. تو را به خدای علی (ع) قسم می دهم شروع کنید به مرور زندگیتان و بنویسید هر چه را که از کرامات العباس درک کرده اید که در کوتاه زمان می خواهیم بسازیم گنجینه ای باورنکردنی از حضور انوار الهی در زندگیمان را شاید بتوانیم این زمانه در نشیب را ساکن کرده و به جای اولیه خود که باید باشد بازگردانیم. اینگونه است که مولایمان صاحب زمان و خلیفه رحمان، قاطع برهان سید انس و جان، مهدی دوران ها خواهد آمد و عدالت و حق را برقرار خواهد کرد، ان شاء الله.
از این پس منتظر رسیدن داستان کرامات وقوع یافته در زندگی خود و اطرافیانتان هستیم. مختصر و مفید. به امید حق تمام عالمیان از آن مطلع خواهند شد. اگر شما بخواهید شاید ذره ای از لطف رب العالمین را پاسخ گفته باشید.
از خودم شروع می کنم:

هو الله ربی
روزی جهت برگزاری دوره های جدید برای مؤسسه آموزشی ام نیاز به مبلغی جهت تبلیغ و شروع یک فعالیت جذب شاگرد داشتم. رقم زیادی نبود، حدود 200 هزار تومان، ولی خوب وقتی نیست نیست دیگر، گیج و منگ و ناراحت از خالی بودن دستم، دیدم چهارشنبه است و فردا آخرین مهلت کاری ام. شنیده بودم هیئتی است که چهارشنبه شب ها ذکری را مربوط به حضرت ابوالفضل می گویند (آری آن ذکر همین سرود تمام لحظه های امروزی ام شده: یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، اکشف کربی بحق اخیک الحسین (ع)). پرسان پرسان ولی شکاک و کم امید به هیئت وارد شدم و هر طور که بود ذکر را که حدود یک ساعت طول می کشید ادا کردم. در اطرافم افرادی از طبقات مختلف جامعه حضور داشتند ولی توجهم را پیرمردی با موهای سفید و صورتی نورانی جلب کرد که در تاریکی حس کردم نگاهی و لبخندی بر من دارد. صبح روز بعد به دفتر مؤسسه رفتم و همه منتظر جواب من و وجه لازم بودند.
درست لحظه ای که می خواستم بگویم طرح کنسل است و همه را مرخص کنم جوانی داخل شد و برای رشته مدیریت ثبت نام کرد و بدون وقت کشی های معمول و چانه زدن های متداول 200 هزار تومان روی میز گذاشت. به سرعت برق پول را از مسئول مالی قاپیدم که بیچاره قدری هم تعجب کرد. به بچه های تیم ها هم گفتم که راهی شوید و خلاصه در عرض نیم ساعت کارها انجام شد. ظهر پنجشنبه دوباره جوان صبحی آمد و گفت من به جای رشته مدیریت می خواهم رشته الهیات بخوانم و من هم به او گفتم ما رشته الهیات نداریم و او گفت پس انصراف می دهم. گفتم ایرادی ندارد ولی فعلاً امکان مرجوع کردن پولتان را نداریم و زمان می برد. اون قدری به فکر فرو رفت و خارج شد. صدای عصای فردی که وارد مؤسسه شد بسیار در گوشم صدا می کرد. سرم را بلند کردم شنیدم که صدایی محکم و قوی و مردانه گفت: مدیر اینجا کیست؟ منشی صاحب صدا را پیش من آورد. او پدر همان جوان بود که برای اخذ پول پسرش آمده بود. اما در عین حال همان پیرمردی دیشبی بود که در هیئت لبخندی بر من زده بود. باور نمی کردم همان لبخند را دوباره به من زد و گفت بعداً در هیئت پول را پس بده. جوان یا علی گفت و رفت. آری برای اولین بار حضور سریع نیروهای الهی را در یک معامله و فرآیند اقتصادی به زیبایی و وضوح و روشنی دیدم و فهمیدم نظر لطف صاحب مجلس را. از آن روز تا به حال حتی یک چهارشنبه را در طی 7 سال گذشته بدون عرض ادب به کاشف الکرب دوران ها نگذراندم و پذیرفتم خادمی سپهسالار لشگر عشق را تا مرگ که لحظه دیدارش خواهد بود.

خادم العباس، دکتر کاوه ذوالفقاری، مدیرمسئول سایت اکشف کربی 133

تعداد بازدیدکنندگان:2941
تاریخ بارگذاری:1392/7/23

کلمات کلیدی

24


نظرات شما
سارا

با سلام سلامتی و توفیق روز افزون را برایتان در زیر پرچم حضرت ساقی آرزومندم با تشکر از متن زیبای شما
زینب

پذیرفتم خادمی سپهسالار لشگر عشق را تا مرگ که لحظه دیدارش خواهد بود.